دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Sunday, February 07, 2010

 
   
  امشب باد بدجور زوزه میکشه.
   
  بارون بهاري 12:03 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, February 02, 2010

 
   
  آیا فرشته ها با دیدن عشق ما آدمها بهمون حسودی میکنند و با دیدن اشکها و دلشکستگیهامون خوشحال میشند که انسان نیستند ؟
   
  بارون بهاري 10:49 PM يادداشت(2)
 
 

Monday, February 01, 2010

 
   
  گاهی تصور میکنی با داستان عشقت داری توی یکی از رمانهای جین آستین زندگی میکنی تا اینکه آخرش به خودت میایی میبنی در واقع بازیگر نقش دختر اغفال شده توی یه فیلم فارسیه درجه ۳ بودی. میدونی یعنی چی ؟ یعنی حتی ۱۰۰۰ فرسخ پایین تر از داستهای عشقیه فهیمه رحیمی . زندگیه دیگه پیش میاد !!
   
  بارون بهاري 10:32 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, January 31, 2010

 
   
  رعد و برق شدیده ; بعد از آخرین اصلاحات بالاخره ۳ تا لباس شبی که برای مهمونی عروسی ماه آینده خریدم آماده است . به سرعت سوار ماشین میشم قبل از بارندگی.
صدای سوت و فریاد و بعد از اون بوق ماشینها و آتیش بازی مصریهایی که فینال بازیهای آفریقا رو بردند از خیابانها بلند میشه. احتمالا این بارون شدید جلوی رقصهای خیابونیشون رو میگیره.
شب همچنان رعد و برق ادامه داره ; خوشحالم که ابرهای غلیظ هم افکارم و هم کانالهای ماهواره منجمله برنامه " اوپرا" رو قطع میکنه. برنامه اش در مورد مردهاییه که زندگی دوگانه و پر دروغی داشتند و موضوع به شدت داره آزارم میده چون میدونم تو هم یکی از اون مردها بودی هر چند دلم نخواست و نمیخواد باور کنم.
   
  بارون بهاري 9:48 PM يادداشت(2)
 
 

Tuesday, January 26, 2010

 
   
  هر هتلی میرفتیم همیشه صبر میکردی اول من انتخاب کنم کدوم طرف تخت میخوام بخوابم. یادته ؟
   
  بارون بهاري 9:36 PM يادداشت(4)
 
 

Sunday, January 17, 2010

 
   
  isn't it ironic...dontcha think

امروز سرحساب میشم میبنم از اول سال توی این ۱۷ روز همه اش ۳ ساعتی بیشتر همدیگه رو ندیدم. خونه هامون کمتر از ۱۰ دقیقه فاصله داره . از صبح تا عصر توی یه شرکتیم اما شرایط لعنتی نمیگذاره. صبح جمعه بعد از یه هفته بالاخره از اسکندریه برمیگرده و شنبه یکساعتی میریم بیرون . اون باید کلی امور شخصی و کاری رو مرتب کنه برای یکشنبه که باز مسافره.
یکشنبه دیر میرسه شرکت و زود هم باید بره فرودگاه. وقتی میرسم فرودگاه مجبورم یکساعت منتظرش بشم ; کلیدهاشو توی خونه جا گذاشته و میون راه مجبور شده باز برگرده خونه. به خودم دلداری میدم که نیمساعتی وقت داریم بشینیم تا قبل از اینکه بره. اما تا بارشو تحویل میده باید بره که توی اون نیمساعت قبل از پرواز گزارش مهمی رو بفرسته برای دفتر سعودیه . وقتی اینو میگه بی اختیار میزنم زیر گریه . بغلش میکنم میبوسمش و از فرودگاه میزنم بیرون. حتی یادم میره ۱ دقیقه صبر کنم تا از پشت شیشه طبق عادتمون براش دست تکون بدم. پیغام میده که دنبالت گشتم پشت شیشه نبودی .
تمام راه تا خونه تا ۳ ساعت بعد تا الان دارم گریه میکنم . برای اون نیمساعتی که مال من نشد !
خودم نخواستم برم . خودم یکهفته شب و روز باهاش بودن رو کوبیدم به دیوار .خودم چمدونم رو بستم و گفتم نمیام پس دیگه چه مرگمه !
   
  بارون بهاري 10:45 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, January 08, 2010

 
   
  ۳۰ نوافمبر
میگه : خواهش میکنم ویزا رو بگیر جاست این کیس .
۲۸دسامبر
بالاخره راضی میشم اقدام کنم . جاست این کیس
۳۱دسامبر
۳ روزه ویزا آماده است. اولین کشوریه که اینقدر سریع بهم ویزا میده.
صبح زنگ میزنه که کجایی? باید قبل از رسیدن به شرکت ببینمت. میگم : نمیشه چون من دیرتر میام و میخوام برم پاسپورتم رو از سفارت بگیرم .
میرم سفارت و پاسپورت رو میگیرم . با قدمهای سریع میرم طرف ماشینم و همونموقع است که میبنمش کنار ماشینم پارک کرده آخرین روز ماهه و شرکت "کژوال دی" داریم و از کت و شلوار و کرواتش خبری نیست با ناباوری در ماشینش رو باز میکنم و میپرسم تو اینجا چی کار میکنی؟ با یه لبخند گوش تا گوش میگه به جای این سئوالها سوار شو. با دامن تنگ سواره جیپ شدن سخته و چاکش کمی پاره میشه . بعدش بوسه است و طعم توت فرنگیهایی که با هم میخوریم و دستهای من که مثل هر روز بوی ادکلنش رو میگیره. کارمون دیر شده ;میپرم پایین . آفریقای جنوبی باید کشور جالبی باشه. یکی از اونجاهایی که اگه اصرار و بودن با اون نبود حالا حالا ها پامو اونجا نمیگذاشتم.
۱ ژانویه
ایمیل میزنم بهش که تحمل شرایط زندگیت برام سخته . باهات نمیام سفر . ترجیح میدم ازت دور بمونم و دوستت داشته باشم تا اینکه بهت نزدیک باشم و شرایط رابطه عذابم بده.
۷ ژانویه
برای بار دهم به ویزای آفریقای جنوبی ام نگاه میکنم . تا ۲۸ مارچ اعتبار داره. ته دلم میگم خدا رو چه دیدی شاید شرایط تا اون موقع تغییر کرد. شاید دوباره خواست بره و منم باهاش رفتم.
   
  بارون بهاري 12:34 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, December 22, 2009

 
   
  تو مثل ماهی سلمون هستی ,هر روز با قدرت تمام به سمت سرچشمه شنا میکنی. حاضر نیستی غوطه ور باشی در جریان آب . و من مثل « نمو » هستم ; سرگردون توی دریا و بازیگوش که نهایتا با جریان به هر سویی رونده میشم و راهم رو دائم گم میکنم .
   
  بارون بهاري 11:14 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, December 11, 2009

 
   
  از وقتی از سفر برگشته ام شبها خواب درستی ندارم. از شدت دلشوره از خواب میپرم و گاهی تا صبح با افکارم کلنجار میرم. برای اولین بار درک میکنم چرا بعضیها تفنگ روی شقیقه اشون میگذارند و خودکشی میکنند. وقتی از شدت فکر کردن حس میکنی مغزت توی ماکروویو داره داغ میشه و هر سلولش لونهء یه زنبوره
دیروز محشر کبری بود. بعد از یکسال مذاکره شرکتمون موفق شد با ۵۴ بانک برای جدول بندی جدید باز پرداخت وامهاش که نزدیک ۲ میلیارد دلار ه به توافق برسه . این اولین توافقنامه ای به این حجم در خاورمیانه است .برای همین نمایندگان ۵۴ بانک برای امضای این توافقنامه ۲۵۰۰ صفحه ای که باز پرداخت وامها رو ۳ سال دیگه تمدید میکنه به شرکتمون دعوت شده بودند. ساعت ۴ بعد از ظهر هم کلی فیلم بردای و مصاحبه مطبوعاتی با مدیر عامل شرکت برنامه ریزی شده بود. دیروز این خبر توی زیر نویس خیلی از شبکه های خبری رله میشد. حالا فقط مونده که اینقدر شرکتمون پول در بیاره تا این ۲ میلیارد رو با سودهاش تا ۳ سال پرداخت کنه !!!
   
  بارون بهاري 3:37 PM يادداشت(0)
 
 

Monday, November 30, 2009

 
   
 

خاطره هایی هستند که هیچوقت فراموش نمیشند به خاطر خوبیشون و خاطره هایی هم از یاد نمیرند به خاطر آزار دهنده بودنشون. بعد از تمام خنده ها و پاک کردنِ گریه ها تنها کاری که میشه کرد نشستن به انتظار روز تازه ایه برای خاطره سازی برای خنده و گریه ای دیگه .
   
  بارون بهاري 10:54 PM يادداشت(1)
 
 

Tuesday, November 17, 2009

 
   
  یک آدم باور نکردنی حرفهای باور نکردنی به خوردم داد . این یکی تجربه جدیدی بود. وقتی سوار ماشینم شدم سعی کردم گریه کنم اما گریه ام نگرفت . به خودم نیشخندی زدم و گفتم خدا رو شکر زیاد درد نداشت !!! شاید راست گفته باشه که زندگی اش رو داغون کردم شاید راست گفته باشه که باهاش بازی کرده ام . اما هر چی فکر میکنم واقعا دوستش داشتم . همه اش ۵ ماه طول کشید ! رفته بودم قبل از سفر ببینمش و بهش بگم دو هفته ای نیستم اما اونقدر سریع همه چیز داغون شد که فرصت گفتن نشد.
بهتر . چی بهتر از گم و گور شدنِ بی خبر؟ میرم آلمان.
   
  بارون بهاري 11:43 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, November 05, 2009

 
   
  36
   
  بارون بهاري 12:25 AM يادداشت(3)