| |
| |
Sunday, February 07, 2010 |
|
|
| |
|
| |
امشب باد بدجور زوزه میکشه. |
| |
|
| |
بارون بهاري 12:03 AM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Tuesday, February 02, 2010 |
|
|
| |
|
| |
آیا فرشته ها با دیدن عشق ما آدمها بهمون حسودی میکنند و با دیدن اشکها و دلشکستگیهامون خوشحال میشند که انسان نیستند ؟ |
| |
|
| |
بارون بهاري 10:49 PM
|
يادداشت(2)
|
| |
| |
Monday, February 01, 2010 |
|
|
| |
|
| |
گاهی تصور میکنی با داستان عشقت داری توی یکی از رمانهای جین آستین زندگی میکنی تا اینکه آخرش به خودت میایی میبنی در واقع بازیگر نقش دختر اغفال شده توی یه فیلم فارسیه درجه ۳ بودی. میدونی یعنی چی ؟ یعنی حتی ۱۰۰۰ فرسخ پایین تر از داستهای عشقیه فهیمه رحیمی . زندگیه دیگه پیش میاد !! |
| |
|
| |
بارون بهاري 10:32 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
|
| |
|
| |
رعد و برق شدیده ; بعد از آخرین اصلاحات بالاخره ۳ تا لباس شبی که برای مهمونی عروسی ماه آینده خریدم آماده است . به سرعت سوار ماشین میشم قبل از بارندگی. صدای سوت و فریاد و بعد از اون بوق ماشینها و آتیش بازی مصریهایی که فینال بازیهای آفریقا رو بردند از خیابانها بلند میشه. احتمالا این بارون شدید جلوی رقصهای خیابونیشون رو میگیره. شب همچنان رعد و برق ادامه داره ; خوشحالم که ابرهای غلیظ هم افکارم و هم کانالهای ماهواره منجمله برنامه " اوپرا" رو قطع میکنه. برنامه اش در مورد مردهاییه که زندگی دوگانه و پر دروغی داشتند و موضوع به شدت داره آزارم میده چون میدونم تو هم یکی از اون مردها بودی هر چند دلم نخواست و نمیخواد باور کنم. |
| |
|
| |
بارون بهاري 9:48 PM
|
يادداشت(2)
|
| |
| |
Tuesday, January 26, 2010 |
|
|
| |
|
| |
هر هتلی میرفتیم همیشه صبر میکردی اول من انتخاب کنم کدوم طرف تخت میخوام بخوابم. یادته ؟ |
| |
|
| |
بارون بهاري 9:36 PM
|
يادداشت(4)
|
| |
|
| |
|
| |
isn't it ironic...dontcha think
امروز سرحساب میشم میبنم از اول سال توی این ۱۷ روز همه اش ۳ ساعتی بیشتر همدیگه رو ندیدم. خونه هامون کمتر از ۱۰ دقیقه فاصله داره . از صبح تا عصر توی یه شرکتیم اما شرایط لعنتی نمیگذاره. صبح جمعه بعد از یه هفته بالاخره از اسکندریه برمیگرده و شنبه یکساعتی میریم بیرون . اون باید کلی امور شخصی و کاری رو مرتب کنه برای یکشنبه که باز مسافره. یکشنبه دیر میرسه شرکت و زود هم باید بره فرودگاه. وقتی میرسم فرودگاه مجبورم یکساعت منتظرش بشم ; کلیدهاشو توی خونه جا گذاشته و میون راه مجبور شده باز برگرده خونه. به خودم دلداری میدم که نیمساعتی وقت داریم بشینیم تا قبل از اینکه بره. اما تا بارشو تحویل میده باید بره که توی اون نیمساعت قبل از پرواز گزارش مهمی رو بفرسته برای دفتر سعودیه . وقتی اینو میگه بی اختیار میزنم زیر گریه . بغلش میکنم میبوسمش و از فرودگاه میزنم بیرون. حتی یادم میره ۱ دقیقه صبر کنم تا از پشت شیشه طبق عادتمون براش دست تکون بدم. پیغام میده که دنبالت گشتم پشت شیشه نبودی . تمام راه تا خونه تا ۳ ساعت بعد تا الان دارم گریه میکنم . برای اون نیمساعتی که مال من نشد ! خودم نخواستم برم . خودم یکهفته شب و روز باهاش بودن رو کوبیدم به دیوار .خودم چمدونم رو بستم و گفتم نمیام پس دیگه چه مرگمه ! |
| |
|
| |
بارون بهاري 10:45 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
|
| |
|
| |
۳۰ نوافمبر میگه : خواهش میکنم ویزا رو بگیر جاست این کیس . ۲۸دسامبر بالاخره راضی میشم اقدام کنم . جاست این کیس ۳۱دسامبر ۳ روزه ویزا آماده است. اولین کشوریه که اینقدر سریع بهم ویزا میده. صبح زنگ میزنه که کجایی? باید قبل از رسیدن به شرکت ببینمت. میگم : نمیشه چون من دیرتر میام و میخوام برم پاسپورتم رو از سفارت بگیرم . میرم سفارت و پاسپورت رو میگیرم . با قدمهای سریع میرم طرف ماشینم و همونموقع است که میبنمش کنار ماشینم پارک کرده آخرین روز ماهه و شرکت "کژوال دی" داریم و از کت و شلوار و کرواتش خبری نیست با ناباوری در ماشینش رو باز میکنم و میپرسم تو اینجا چی کار میکنی؟ با یه لبخند گوش تا گوش میگه به جای این سئوالها سوار شو. با دامن تنگ سواره جیپ شدن سخته و چاکش کمی پاره میشه . بعدش بوسه است و طعم توت فرنگیهایی که با هم میخوریم و دستهای من که مثل هر روز بوی ادکلنش رو میگیره. کارمون دیر شده ;میپرم پایین . آفریقای جنوبی باید کشور جالبی باشه. یکی از اونجاهایی که اگه اصرار و بودن با اون نبود حالا حالا ها پامو اونجا نمیگذاشتم. ۱ ژانویه ایمیل میزنم بهش که تحمل شرایط زندگیت برام سخته . باهات نمیام سفر . ترجیح میدم ازت دور بمونم و دوستت داشته باشم تا اینکه بهت نزدیک باشم و شرایط رابطه عذابم بده. ۷ ژانویه برای بار دهم به ویزای آفریقای جنوبی ام نگاه میکنم . تا ۲۸ مارچ اعتبار داره. ته دلم میگم خدا رو چه دیدی شاید شرایط تا اون موقع تغییر کرد. شاید دوباره خواست بره و منم باهاش رفتم. |
| |
|
| |
بارون بهاري 12:34 AM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Tuesday, December 22, 2009 |
|
|
| |
|
| |
تو مثل ماهی سلمون هستی ,هر روز با قدرت تمام به سمت سرچشمه شنا میکنی. حاضر نیستی غوطه ور باشی در جریان آب . و من مثل « نمو » هستم ; سرگردون توی دریا و بازیگوش که نهایتا با جریان به هر سویی رونده میشم و راهم رو دائم گم میکنم . |
| |
|
| |
بارون بهاري 11:14 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Friday, December 11, 2009 |
|
|
| |
|
| |
از وقتی از سفر برگشته ام شبها خواب درستی ندارم. از شدت دلشوره از خواب میپرم و گاهی تا صبح با افکارم کلنجار میرم. برای اولین بار درک میکنم چرا بعضیها تفنگ روی شقیقه اشون میگذارند و خودکشی میکنند. وقتی از شدت فکر کردن حس میکنی مغزت توی ماکروویو داره داغ میشه و هر سلولش لونهء یه زنبوره دیروز محشر کبری بود. بعد از یکسال مذاکره شرکتمون موفق شد با ۵۴ بانک برای جدول بندی جدید باز پرداخت وامهاش که نزدیک ۲ میلیارد دلار ه به توافق برسه . این اولین توافقنامه ای به این حجم در خاورمیانه است .برای همین نمایندگان ۵۴ بانک برای امضای این توافقنامه ۲۵۰۰ صفحه ای که باز پرداخت وامها رو ۳ سال دیگه تمدید میکنه به شرکتمون دعوت شده بودند. ساعت ۴ بعد از ظهر هم کلی فیلم بردای و مصاحبه مطبوعاتی با مدیر عامل شرکت برنامه ریزی شده بود. دیروز این خبر توی زیر نویس خیلی از شبکه های خبری رله میشد. حالا فقط مونده که اینقدر شرکتمون پول در بیاره تا این ۲ میلیارد رو با سودهاش تا ۳ سال پرداخت کنه !!! |
| |
|
| |
بارون بهاري 3:37 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Monday, November 30, 2009 |
|
|
| |
|
| |

خاطره هایی هستند که هیچوقت فراموش نمیشند به خاطر خوبیشون و خاطره هایی هم از یاد نمیرند به خاطر آزار دهنده بودنشون. بعد از تمام خنده ها و پاک کردنِ گریه ها تنها کاری که میشه کرد نشستن به انتظار روز تازه ایه برای خاطره سازی برای خنده و گریه ای دیگه . |
| |
|
| |
بارون بهاري 10:54 PM
|
يادداشت(1)
|
| |
| |
Tuesday, November 17, 2009 |
|
|
| |
|
| |
یک آدم باور نکردنی حرفهای باور نکردنی به خوردم داد . این یکی تجربه جدیدی بود. وقتی سوار ماشینم شدم سعی کردم گریه کنم اما گریه ام نگرفت . به خودم نیشخندی زدم و گفتم خدا رو شکر زیاد درد نداشت !!! شاید راست گفته باشه که زندگی اش رو داغون کردم شاید راست گفته باشه که باهاش بازی کرده ام . اما هر چی فکر میکنم واقعا دوستش داشتم . همه اش ۵ ماه طول کشید ! رفته بودم قبل از سفر ببینمش و بهش بگم دو هفته ای نیستم اما اونقدر سریع همه چیز داغون شد که فرصت گفتن نشد. بهتر . چی بهتر از گم و گور شدنِ بی خبر؟ میرم آلمان. |
| |
|
| |
بارون بهاري 11:43 PM
|
يادداشت(0)
|
| |
| |
Thursday, November 05, 2009 |
|
|
| |
|
| |
36 |
| |
|
| |
بارون بهاري 12:25 AM
|
يادداشت(3)
|
|