دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
July 2017


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Wednesday, May 30, 2007

 
   
  يکسالیه حس میکنم شديداً نياز به يک «فنگ شويي» دارم . خرت و پرتهایی که همه اش بايد از يک گوشه به گوشه ديگه جا به جا کنم و جای کافی براش ندارم حالم رو بد میکنه. دهها بلوز, تی شرت و شلواری که بعضیشون بيش از ۲ سال از خریدشون میگذره و هنوز تگهاش بهشه و کفشهایی که بعدِ یکسال نپوشيدمشون.
تقريبا از اول سال ميلادی ديگه پامو بازارنگذاشتم جز به اجبار يا اکراه برای همراهی يا خريد وسایل ضروریم . ماه گذشته حدود ۳۰ تا از کاستهامو ریختم دور و ۳ جفت از کفشهای نپوشیده ام رو که بالای ۷۰ دلار خریده بودم رد کردم رفت ولی اگه بقيه لباس و وسایلم رو بخوام خودم استفاده کنم باید حداقل تا ۲ سال دیگه هیچ بلوز و شلوار و کفش و کیفی نخرم .
شايد فقط چون جای کافی برای وسایلم ندارم اینقدر داشتنشون داره اذیتم میکنه . نمیدونم . دیگه هیچکدوم از آگهیهای ۷۰٪ حراجی "Gucci" یا ۵۰٪ " Marks & Spencer" حتی وسوسه ام نمیکنه برم ببینم چی به چیه . انباشتگی به شدت آزارم ميده ..سابق بر اين اصلا اينطور نبودم و هر موقع احساس افسردگی میکردم خرید حالم رو بهتر میکرد اما الان حتی وقتی ميخوام برم سينما چون سینما داخلِ مرکز خريده احساس ميکنم تمام فروشگاهها دارند بهم انرژی منفی میدند .
امروز ۱۰ تا از کتابهايی که بيش از يکسال پيش خونده ام و ميدونم دوباره خوانيشون نمیکنم رو بردم اهدا کردم به کتابخونه دبيرستان دخترانه ايرانيها. مثل :
زندگي در پيش رو, لکه های ته فنجان, چراغها را من خاموش ميکنم, شهباز و جغدان و ...تعدادی از کتابها هم که میخواستم اهدا کنم هدیه بود و حالا نگه داشتم تا بعد.
تمام ايميلهای "مثلا عشق" 5 سال پیش رو هم که پرينت کرده بودم ريختم رفت . خيلی به اين فکر کردم که نگه داشتن خاطرات تلخ يعنی اينکه مايلی هر روز و هر لحظه اون خاطره رو زندگی کنی و خوب که فکرهامو کردم ديدم من خيلی از نوشته ها و نامه ها و سر رسيدها رو برای اين نگه ميدارم که ۶۰-۷۰ سالگیم وقتی تنها گوشه ای افتادم و سال تا سال هيچکس سراغم رو نمیگیره اونها رو مرور کنم و وقتم رو با خاطراتم پر کنم ولی آيا واقعا در اون سن و سال ميخوام سرخوردگيهام رو مرور کنم ؟! خلاصه اين شد که همشون رو پاره کردم رفت . اول میخواستم بسوزونم که حسهای بد همراه اون نوشته ها هم دود بشه بره اما هم فضاشو نداشتم توی آپارتمان و هم اینکه دیگه حسی بدی نداشتم یعنی هیچ حسی به اون نوشته ها نداشتم .
اوائل ۲۰۰۷ به خودم قول دادم طوری زندگی کنم که هر چی دارم داخل يک چمدون جا بشه اما اينکار بيش از يکسال وقت ميبره .
   
  بارون بهاري 7:02 PM يادداشت(4)