دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
July 2017


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Sunday, July 22, 2007

 
   
  انار مطلبی راجع به افسردگی و تجربیاتش نوشته . شاید همه ما کم و بیش با افسردگی دست به گریبانیم و فقط مساله اینه که چه وقت ضعیفتره و چه وقت شدیدتر. تصور میکنم وقتی آدم یک بار دچار افسردگی بشه و همون دفعه اول به طور کاملا صحیح و ریشه ای علاج نشه افسردگی مثل هر مریضی مزمن دیگه برای تمام عمر باهاش میمونه . حداقل این تجربه من بوده و سالهاست افسردگیم مثل شعله ای المپیک همیشه روشنه !!
من از ۲۴ سالگی بعد از اپیزودهای طولانی گریه و بیخوارکی که باعث شد ۱۰ کیلو وزن از دست بدم و تا ۴۶ کیلو برسم شروع به مشاوره کردم . این کار نه به پیشنهاد خانواده ام بود و نه اونها درکی از موضوع داشتند بلکه به خاطر نیاز شدید خودم به بیرون اومدن از فکرهای سیاه و گریه های مداوم بود . قبل از اون یوگا و کلاسها و کتابهای قدرت بخشیدن به روح و ذهن رو هم پیگیری میکردم که برای چند ساعتی و حد اکثر ۱-۲ روز بهترم میکرد . جلسات مشاوره تقریبا هیچ فایده ای نداشت فقط جایی بود که من ۱ ساعت کامل مثل ابر بهاری گریه کنم و حرف بزنم و بیام بیرون . کمی بعدتر هم به خاطر تصادفم ( چپ کردن ماشین ) و نگرانیها و دادگاهای بعدش و تجربه های بد دیگه ای که همه با هم در ۲-۳ سال زندگیم سریال وار پیش اومد بدتر شدم و بعدش تصمیم گرفتم دیگه برنگردم ایران و کویت بمونم و بار سنگین افسردگیم رو سالهای سال با خودم اینطرف اونطرف کشیدم اونهم با دور شدن از دوستان و قطع هر رابطه با کسانی که زمانی در شهرم میشناختم و افسردگیم عمیق و عمیقتر شد . تا جایی که یکبار به یکی از نزدیکترین اعضای خانواده ام گفتم تو حتی فلان روز نپرسیدی چرا گریه میکنم و اون جواب داد تو همیشه برای چیزی گریه میکنی و گریه کردنت کاملا عادیه ! الان چند سالیه که به ندرت گریه میکنم حتی زمانهایی که دلم میخواد گریه کنم نمیتونم ولی در عوضش یک سیاهی بسیار قوی در روح و فکرم ته نشین شده . سیاهیی که لذت بردن از هر تجربه ای رو برام سخت میکنه و ارتباط نزدیک با هر انسانی رو تقریبا برام غیر ممکن کرده ...
کویت که اومدم مایل نبودم به زبان عربی مشاوره کنم ! و از اونجا که دیده بودم قرصهای تجویزی روانپزشک چی به سر دوستی آورده بود و همه اش میخوابید زمانی که از اون قرصها استفاده میکرد همیشه از قرص میترسیدم و میترسم . ( اون دوست بعد از ۱۰ سال همچنان از این دکتر به اصطلاح خوب میره پیش یک دکتر به اصطلاح خوبه دیگه و مثل نقل و نبات بهش قرص میدند برای نجات دادنش از افسردگی !!‌) .تجربه ها متفاوته ولی تجربه من این بوده که هر کس بتونه به طور مقطعی علاجی پیدا کنه خوش شانسه . علاج دایمی هم بعد از مزمن شدنش وجود نداره .
این بود انشای من در مورد افسردگي
   
  بارون بهاري 7:25 PM يادداشت(5)