دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
July 2017


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Monday, April 21, 2008

 
   
  کاملا ارزشش رو داشت ; از بهترين ۴۸ ساعتهای زندگيم بود . يکی از نعمتهای بزرگ زندگی بودن با انسانيه که بتونه بخندونتت حتی وقتی هر دو دلخوريد يا عصبانی.
دفعه اولم بود ميرفتم استانبول ,کاملا اتفاقی و بدون برنامه ; ۳ روز قبلش تصميم به رفتن گرفتیم و تنها دليلش هم نخواستن ويزا برای من بود. توی فرودگاه کویت بارم رو نميگرفتند ميگفتند ويزا نداری وهر چی ميگفتم ويزا نميخوام قبول نميکردند تا بالاخره با استعلام کردن به خير گذشت ,عوضش موقع رسيدن تمام کويتيها مجبور شدند برند توی صف بايستند برای گرفتن ويزا . خداييش چه لذتی ميبرند قومی که ميتونند ۱۳۰ کشوربدون ويزا برند .
پرواز کويت - استانبول ۴ ساعت بود و هوا هم به شدت بد ; ۳ ساعتش روی وايبر بوديم . با اينکه قرص خوردم تا خوابم ببره اما تنها اثرش این بود که چشمهام رو نميتونستم باز نگه دارم ولی خوابم نميبرد .يکبار که چشمهام رو باز کردم و تونستم ۱ دقيقه به تلفزيون نگاه کنم متوجه شدم فيلم « No country for old man» رو نمايش ميده اما نتونستم ببينم .
وقتی رسيدم ۱۰ ساعتی دور استانبول راه رفتیم گاهی هم دویدیم . خوشبختانه جناب همراه عزيز ۳۰-۴۰ تايی کلمه ترکی بلد بود برای راه افتادن کارمون سر بعضی از بزنگاهها وگرنه هيچ تابلویی توی شهر برای کمک به کسی که ترکی بیل نمیره وجود نداشت . و عجیب تر اینکه حتی تیپ جوان و مدرسه تمام کرده اش هم جملات بسیار ساده انگلیسی رو نمیفهمید مثلا چیزی در حد « اینجا تا کی بازه » . برخلاف ِ کويت که هر ۲ متری يه سطل آشغاله, استانبول (حداقل قسمتهای توریستی که رفتیم ) سطل آشغال به سختی پیدا میشد .
وقتی آدم از هوای ۳۴ درجه پاشه بره جايی که ۱۷ درجه است و شب هم پنجره اتاق رو باز بگذاره بعدش اينطور ميشه که نمیتونه نفس بکشه . حالا هم که برگشتم کویت به خاطر غبار و خاک وضعم از بد داره بدتر میشه .
من فکر ميکردم خيلی ايرانی توی استانبول ببينم اما بین همه جاهای دیدنی و رستورانهایی که رفتيم به هيچ ايرانی بر نخورديم .همينطور فکر ميکردم استانبول ارزونيه که ظاهرا اشتباه بود چون تمام رستورانهايی که ما رفتيم قيمت صورتحسابمون مثل کويت ميشد .ما ایرانیها همه اش از دور بودن فرودگاه امام خمینی مینالیم و وضع تاکسيهای فرودگاهش .توی هواپیما که نشستم تازه فهمیدم پروازمون نمیره آتاتورک بلکه میره فرودگاهی که ۳۰ کیلومتریه استانبوله و برای یه رفت و برگشتش مجبور شدیم حدود ۱۷۰ هزار تومن بدیم و البته بعدا فهمیدیم با اتوبوس ميشده با ۲۰ هزار تومن بريم و برگرديم! خوب ایشالا سفرهای بعدی !!!
   
  بارون بهاري 12:01 AM يادداشت(3)