هوا بارونیه. باد گاهی شدید میشه و چترم رو محمکتر میچسبم . سر راه یه هات چاکلت میگیرم و قدم زنان از هوا لذت میبرم. در نهایت بی خیالی مصمم که لذت ببرم . لبخند زنان به داخل کافه ها و آدمهایی که پناه گرفتند تا بارون آرومتر بشه نگاه میکنم. بدون مقدمه بغضی از اعماق غافلگیرانه گلوم رو میگیره و خاطراتی دور از شهری سرد و بارونی گردبادوار محاصره ام میکنه. نگاهم رو از کافه ها برمیگردنم. هات شاکلتم با لبخند روی لبم هر دو یخ میزنند.