دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Friday, November 28, 2003

 
   
  احساس اون پشه هه رو درك ميكنم كه هي با سر گرومپ ميخوره توي شيشهء‌ پنجره ولي باز هم ميره و گرومپ خودش رو ميكوبه به پنجره . با اين كه ميدونم دست خود پشه هه نيست اينكارش ولي باز هميشه از دستش لجم ميگيره .
   
  بارون بهاري 12:33 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, November 25, 2003

 
   
  اين عربها هم خلق و خوي عجيبي دارند. سر شب خفه كردند ما رو از صداي بوق و خودشون رو از گير كردن تو ترافيك براي اينكه شب عيد رو ول بگردند ولي بر عكس هر شب كه تا وقتِ سحر توي خيابونها مشغول خوردن و خريدن بودند ديشب سر ساعت ۱۲ همه رفتند خونه و خيابونها خلوت شد چون بايد فردا صبحش ساعت ۴ صبح ميرفتند نمازِِ عيد فطر .
از طرفي چون تعطيلي رسمي براي عيد بايد ۴ روز باشه و روز چهارمش ميخوره به جمعه بر اساس قانون كويت در مورد "‌جايگزين ِ تعطيلي " برداشتند روز شنبه رو هم تعطيل كردند جايگزين روزِ جمعه . جاهاي ديگه دنيا رو خبر ندارم اما فكر كنم كويت از معدود كشورهايي باشه كه چنين رسم تنبل پروري داره براي تعطيلات .
راستي عيد فطر همه مبارك "عساكم من عواده "
   
  بارون بهاري 4:22 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, November 23, 2003

 
   
  توي اين يكسال و اندي كه بلاگ ميخونم فقط شاهين ِدلتنگستان و نداي منسجم بود كه بعد از اولين سر زدن نتونستم جلوي اشتياق و كنجكاويم رو بگيرم و همه‌ء آرشيوشون رو خوندم . ديگه فكر نميكردم بلاگي اونقدر برام جالب باشه اونهم بعد از اينهمه مدت كه بشينم آرشيوش رو بخونم. اما از ۳ روز پيش كه به طور كاملا اتفاقي رختكن خاطرات رو باز كردم ديگه نميتونم ببندمش .
******
۵ هفته ديگه بالاخره مياد . بالاخره ميتونيم توي چشمهاي هم نگاه كنيم و هيچي نگيم ميتونيم دست همو بگيريم و قدم بزنيم و بازو به بازو بهش تكيه بدم بدون اينكه نياز به پر حرفي باشه. كاش ميتونسم بگم "‌همه اش‌۵ هفته »‌ !‌ كاش اين ۵ هفته به بلندي يكسال نبود ,كاش فردا كريسمس بود .
   
  بارون بهاري 11:15 AM يادداشت(0)
 
 

Thursday, November 20, 2003

 
   
  چيزي آيا زيباتر از اين روز ابري كه مرا در بر گرفته هست ؟ چيزي آيا زيباتر از اين آسماني كه در افق با درياي آبيه آبي هم آغوشي ميكند هست ؟ چيزي به سردي اين پاييز كه به گرمي مرا با ياد كسي كه دوست دارم هم آغوش ميكند آيا هست ؟
لبخند و سلامي به زندگي كه با اينهمه زيبايي باز به يادم مي آورد كه كسي جايي مرا دوست دارد و او را دوست دارم به او مي انديشم و به من مي انديشد .
ممنون كه به من گفتي :‌"‌ بزرگترين گناه من در زندگي در ميان اين همه گناهانم اين است كه از كسي كه دوست دارم دورم "
   
  بارون بهاري 10:47 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, November 19, 2003

 
   
 


باز ساعت ۳ صبحه و من يكساعته كه نشستم و به فضاي خالي جلوم و مونيتور نگاه ميكنم

عروسكِ‌ كوكي :

بيش از اينها ... آه آري بيش از اينها ميتوان خاموش ماند
ميتوان ساعات طولاني با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت
خيره شد در دود يك سيگار ,خيره شد در شكل يك فنجان
بر گلي بيرنگ بر قالي , بر خطي موهوم بر ديوار
ميتوان با پنچه هاي خشك پرده را يكسو كشيد و ديد در ميان كوچه باران تند ميبارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش ايستاده در زير يك طاقي
ميتوان بر جاي باقي ماند در كنار پرده اما كور اما كر
ميتوان فرياد زد با صدايي سخت كاذب سخت بيگانه :‌" دوست ميدارم "
ميتوان با زيركي تحقير كرد هر معماي شگفتي را
ميتوان تنها به حل جدولي پرداخت
ميتوان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش كرد
پاسخي بيهوده , آري پنج يا شش حرف
ميتوان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب حاصلي پيوسته يكسان داشت
ميتوان چون آب در گودال خود خشكيد
ميتوان زيبايي يك لحظه را با شرم ..مثل يك عكسِ سياهِ مضحكِ فوري در ته صندوق مخفي كرد
ميتوان در قاب خالي ماندهء يك روز , نقش يك محكوم يا مصلوب را آويخت
ميتوان با صورتكها لختي ديوار را پوشاند ....ميتوان با نقشهايي پوچتر آميخت
ميتوان همچون عروسكهاي كوكي بود ...با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
ميتوان در جعبه ماهوت با تني انباشته از كاه , سالها در لاله لاي تور و پولك خفت
ميتوان با هر فشار هرزه دستي بي سبب فرياد كرد و گفت :‌

"‌آه من بسيار خوشبختم "
   
  بارون بهاري 3:12 AM يادداشت(0)
 
 

Saturday, November 15, 2003

 
   
  "گرفتارم" , ‌ "باورت نميشه صبح ميرم شب ميام "‌ ( گاهي هم نصفه شب )‌, "به خدا اينقدر كار دارم كه نگو" ,‌‌"‌‌آره شرمندتم زندگي بد جور به هم پيچونده منو ",‌ " خيلي به هم ريختم اين مدت اصلا نميفهمم روزها چطور ميگذره"‌ ... چند بار اين جمله ها رو از كساني كه دوستشون داريد شنيديد ؟
فكرشو كه ميكنم..خاك بر سر اون رابطه اي كه فقط براي وقت بيكاري باشه يا وقتي كه همه چيز دنيا رو به راهه بتوني بهش برسي .
   
  بارون بهاري 3:11 AM يادداشت(0)
 
 

Friday, November 07, 2003

 
   
  امسال ديگه ۳ نشد ! ۲ سالِ پيش موقع گرفتن كادو اشكم در اومد .پارسال سر خوندنِ « تولدت مبارك »‌ گريه ام گرفت . امسال گريه اي در كار نبود , كادويي هم نگرفتم البته گرفتم هر چند نه ميخوام بيارمش خونه و نه ميشه پس بدم به دهنده اش پس فعلا بايد همونطوري توي كشوي ميز دفترم بمونه . ولي مهم اينه كه از يكي قول گرفتم كه سال ديگه روز تولدم رو حتما يادش باشه حتي اگه از هم دور باشيم مثل هميشه , حتي اگه با هم حرف نزديم مثل خيلي سالهايي كه گذشت و حتي اگه سال آينده با كسي به جز اون تولدم رو جشن بگيرم .
   
  بارون بهاري 2:25 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, November 05, 2003

 
   
  و آنگاه به آرامي يك روز پاييزي خدا مرا آفريد
   
  بارون بهاري 1:01 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, November 04, 2003

 
   
  مدتيه كه شديداً احساس " sliding door"اي بهم دست داده. دقيقا انگار وسط يكي از اين درهاي لغزندهء موازي گير كردم. تا حالا شده اينطوري بشيد ؟
   
  بارون بهاري 6:41 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, November 02, 2003

 
   
  هنوز اون پسر بچه ۱۰-۱۲ ساله با اون چهره مظلوم و دوست داشتنيش سر آخرين چهارراه منتهي به خونمون چراغ راهنمايي كه قرمز ميشه سرگردان ميون ماشينها سعي ميكنه يك شيشه عطر بفروشه در حاليكه يك كيسه پلاستيكي پر شيشه هاي عطر هم توي اون يكي دستشه . فقط اين بار كاپشن پوشيده بود آخه ۲ روزه كه اينجا هم هوا سرد شده .هنوز هم من هر بار كه از كنارم رد ميشه طوري دستم رو روي فرمون ماشين جا به جا ميكنم كه صورتم رو از خجالتش پشت آرنجم مخفي كنم چون نميتونم هر روز ازش يك شيشه بخرم و اگه بتونم هم باز اون سر چهار راه مي ايسته . از خودم ميپرسم كه آيا پسرك ميتونه آدمها رو دوست داشته باشه بعد از اينهمه سرهايي كه در طول سال به علامت نخواستن عطر از توي ماشينها بهش اشاره ميكنند و بيتفاوت شايد هم شرمنده از كنارش رد ميشند .
   
  بارون بهاري 10:27 PM يادداشت(0)
 
 

Saturday, November 01, 2003

 
   
  از بلاگ آبشاران
من آيا ميشود
روزي به عمر خويش
حس كنم يك لحظهء زيباي بي كابوس ؟
**************
اخي نازي بيچاره بلاگم. چقدر هيچي بهم نميگه چقدر ساكت و مظلومه. چقدر از دستم ناراحت نيست و چقدر هنوز آرامه.
۵ هفته نه تلفزيون ديدم نه روزنامه اي خوندم, امروز فهميدم كه هيچ اتفاق تازه اي نيفتاده تو دنيا هنوز جنگ جديدي شروع نشده هنوز هم هر از چند گاهي عده اي در گوشه اي كشته ميشوند يا ميمرند به هر دليلي . هنوز هم عده اي هر روز آهنگ جديدي ميخونند و عده اي " فيديو كليب"‌ جديدي ميسازند . چقدر هنوز همه چيز مثل هميشه است !
   
  بارون بهاري 11:21 PM يادداشت(0)