دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Wednesday, August 25, 2010

 
   
  مامان میگه فلانی (خانم بیوه و معلم بازنشسته) زنگ زده بود و تعریف میکرد ۴ ملیون و نیم پول داده بلیط خریده برای پسر و عروسش تا از لس آنجلس با امارات ایرلارین برند دبی بعد کویت و بعد هم بلیط گرفته برند شیراز و بعد هم ۲۵۰ تومان بلیط خریده که توی ایران نمیدونم از کجا برند کجا.
میگم : مامان ایشون مگه اینقدر پٌز پسر در آمریکا مهندس شده و عروس خانم پولدار لس آنجلسیش رو نمیداد چند ماه پیش؟ پس چرا نه پسر و نه دختر بلیط نخریدند که این خانم با حقوق بازنشستگی اینکار رو کرده ؟
مامان میگه : غصه خوردم که ما واسه شما ها کاری نکردیم وببین بقیه چه کارهایی برای بچه هاشون میکنند.
حتما شما هم دور و برتون بر خوردید به اینطور آدمها. کسانی که اصرار دارند بگند خدا تمام دعاهاشون رو مستجاب کرده و بهترین فرزند و بهترین عروس و بهترین زندگی رو دارند و بهترین کارها رو با خوشبختی تمام انجام میدند. کاش این آدمها درک میکردند که گاهی این تلاششون کاریکاتور واره . و کاش مادر من هم متوجه میشد که این آدمها گوشی تلفن رو بر نمیدارند واسه حال و احوال بلکه فقط زنگ میزنند که لیست خوشبختیهای ادعاییشون رو در یکماه گذشته توی چشم دیگران بکنند
   
  بارون بهاري 12:24 AM يادداشت(0)
 
 

Sunday, August 08, 2010

 
   
  V for Vendetta

میتوان مردی رو دوست داشت حتی اگه پشت یه ماسک دائمی باشه.
   
  بارون بهاري 9:29 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, August 05, 2010

 
   
  مردی رو میخوام که مثل تو محکم دستهاشو دور کمرم حلقه کنه و به همون راحتی منو بخندونه . مردی که مثل تو با توجه و تمرکز و عاشقانه بهم نگاه کنه , با صبوری حرفهامو گوش کنه یا باهام بیلیارد بازی کنه . مردی که مثل تو بگه میدونی الان وقت چیه ؟‌ وقت یه چایی دبش . مردی که مثل تو همیشه بدونه چیکار کنه یا چی بگه وقتی کنار هم هستیم و مثل تو معمولی ترین لحظه ها کنارش تبدیل به لحظه هایی استثایی بشه . مردی که مثل تو خجالت نکشه از دویدن وسط شلوغی و بتونه دستم رو بگیره و شروع کنه به دویدن.
روزی که من دوباره مردی مثل تو رو پیدا کنم باید یادم باشه که هیچکاریش رو با تو مقایسه نکنم. اونوقت شاید خوشبخت بشم.
حالا تو پشت تلفن بگو : « امیدوارم خوشبخت بشی »

Labels:

   
  بارون بهاري 9:03 PM يادداشت(2)
 
 

Monday, August 02, 2010

 
   
  یه دیالوگ بچه گانه
شاخ شمشاد ,آقای مهندس دوست پسر ۳ سال پیش , از تهران: " میدونم اینویز هستی و جواب نمیدی"
من زمانی که اونلاین میشم چون وقتی که خیال میکرده اینوزم در واقع آفلاین بودم:" مگه ازت خورده برده دارم یا ارث پدرت رو دزدیدم که ازت قایم بشم ؟ "
ایشون : نه فقط شیطنت و شوخیه
من : خوب هر چی دلت میخواد شیطنت کن اما چرا به من گزارشش رو میدی ؟

افکار من :
بعد از ۳ سال فیلش یاد هندستون کرده تازه شیرینکاری و شیطنتش هم گل کرده !!مهندس خسته و کوفته ای که به قول خودش بعد از ۱۲ ساعت کار دیگه رمقی براش نمونده اگه شغل شاغلش این بشه که چک کنه من اینوزم یا نه خیلی جاهاش میلنگه !
میخواد یکی یکی و ثانیه به ثانیه خاطرات گذشته رو باهام مرور کنه. پارکی که رفتیم . رستورانی که وقتی اومد اصفهان رفتیم . کادوهایی که رد و بدل کردیم و هزارها اتفاقی که افتاد.
من فقط میگذارم هر چی میخواد تایپ کنه . میدونم اگه لب باز کنم و بهش بگم من خوشحالم که ۳ سال پیش رابطه رو تموم کردم فکر میکنه از حرصم میگم ! اگه بهش بگم من بعد از تو با مردی آشنا شدم که توقعم رو از مرد بودن و از عشق بینهایت بالا برد فکر میکنه از روی لج میگم. اگه بهش بگم که بعد از اون آنچنان خاطرات زیبا و بیاد ماندنی برام خلق شد که خاطراتی که اون مرور میکنه مثل کالبد شکافی یه عروسک پلاستیکی بدون عمق یا هیجانه حتما فکر میکنه لاف میزنم.
پس ساکت میمونم تا خودش شاید بتونه حدس بزنه .
   
  بارون بهاري 12:46 AM يادداشت(0)