دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Wednesday, December 24, 2008

 
   
  Here Where I belong!

اشتياقی نيست هر چه هست دلشوره است و دلهرهء ورود به ايران . کی جای تمام اون عشق رو اين اضطراب گرفت . کی غريبه شديم . فردا شب مسافرم , هنوز بليط تهيه نکردم ,بار سفر هم نبسته ام .
   
  بارون بهاري 11:27 PM يادداشت(2)
 
 

Wednesday, December 17, 2008

 
   
  Here where I Belong

هفتهء ديگه ۳ روز تعطيلی نا پيوسته دارم منهم تصميم گرفتم ۲ روز مرخصی بهش اضافه کنم و چند روزی رو برای یه کار اداری برم ايران. کارم تهرانه اما در طول يکهفتهء سفرم ميخوام یکسر هم برم اصفهان و مشهد ; اگه به خاطر کاری که دارم نبود راهم به ايران نميخورد . وقتی با ن رابطه ام رو تمام کردم تقریبا کارم هم با ایران تمام شد حداقل به صورت موقت .
دلم نمياد نرم اصفهان ديدن مادر بزرگم حتی اگه بتونم پا روی دلم هم بگذارم نرفتن و ندیدنش نهایت نامردیه . متاسفانه به خاطر کهولت زياد گوشهاش به سختی ميشنوه و چشمهاش بعد از غروب صورتها رو تشخيص نميده اما هنوزم من عزيزترين نوه اش هستم و برای همين ديدنش همونقدر سخته که نديدنش وقتی با داد زدن بايد براش سر بسته توضيح بدم که چرا بيش از ۲۴ ساعت نميمونم اصفهان و چرا هنوز «شوهر خوب» پيدا نکردم و پس کی دوباره برمیگردیم ایران و پس چرا خواهرم که از کانادا اومد یه سر نرفت ایران و ... خداحافظی کردن باهاش هم از همه سخت تره وقتی با حالتی از پذيرفتن واقعيت ميگه :​ « من که معلوم نيست ديگه ببينمت ».
   
  بارون بهاري 9:37 PM يادداشت(3)
 
 

Monday, December 15, 2008

 
   
  گاهی هم به دروغ به خودم ميگم اگه هر روز مثل امروزساعت ۴ بتونم از شرکت بيام بيرون زندگی ام کامله
   
  بارون بهاري 11:45 PM يادداشت(3)
 
 

Sunday, December 14, 2008

 
   
  هذا حیاتی و هذا اختیاراتی

تنها جمله ای که این روزها برای آروم کردن خودم تکرار میکنم : « این زندگیمه این انتخابهامه »
   
  بارون بهاري 11:06 AM يادداشت(1)
 
 

Tuesday, December 09, 2008

 
   
  همه چيز ظاهرا خوبه اما يه چيزی اذيتم ميکنه که دقيقا نميدونم چيه . نميخوام هم زياد بهش فکر کنم چون ميدونم از بد بدتر ميشه پس ترجيح ميدم نه تحلیلش کنم و نه ریشه یابی فقط شکلاتم رو میخورم و چتم رو میکنم .
   
  بارون بهاري 10:36 PM يادداشت(2)
 
 

Monday, December 08, 2008

 
   
  خانمه نامه نوشته برای برنامه "Doctors" که من روزی بيش از ۱۰۰ بار عطسه ميکنم و زندگی ام مختل شده و تو را به خدا به دادم برسيد و کلی الم شنگه . بعد آوردندنش توی برنامه و کلی پوست کمرش رو با دهها نمونه خراش دادند و گفتند آره عزيز جان به فلان و بهمان منجمله آب دهن سگت حساسيت داری . اونوقت من مظلوم نشسته ام روی تختم و از ساعت ۹ صبح تا الان که ۱۲ شده بيش از ۱۰۰ تا عطسه کردم . اصلا هم نميخوام کسی به دادم برسه و حاضرم ۱۰۰ تا عطسه ديگه هم بکنم به شرطی که يکيش بالاخره اين خواهرم رو بيدار کنه .
   
  بارون بهاري 11:57 AM يادداشت(0)
 
 

Friday, December 05, 2008

 
   
  از امروز رسما تعطيلات عيد قربانِ ما شروع شد تا يکشنبه ۱۴ دسامبر که دوباره برگرديم سر کار; هر کسی تونسته از کويت زده بيرون . خواهر بزرگه پس فردا از کانادا برای دو هفته مياد کويت . از طرفی خوبه بعد از يکسال خواهرم رو ميبينم و از طرفی بده چون نشد توی اين تعطيلی پاسکال رو ببينم و بريم سفر . با توجه به کار هر دومون و مرخصيهامون پيدا کردن فرصتی که بتونيم همديگه رو ببينيم يه کم سخته .
اين مدت اخير يا به طور خاص يکسال گذشته زندگی ام آسون تر نشده اما بيش از هر مرحله ای از زندگی ام راضی ام . مطمئن نيستم که آيا اين احساس يعنی بزرگ شدن يا رضايت دادن به آن چيزی که هست اما هر چی باشه قدر دانی ام رو نسبت به زندگی بالا برده . نق زدن رو کنار نگذاشته ام اما زود تشخيصش ميدم و ازش فاصله ميگيرم و همونقدر هم حوصله آدمهای نق نقو رو ندارم . احتمالا يکی از بزرگترين خدمتهايی که آدم ميتونه به خودش بکنه پذيرفتن و دعوت آدمهای مثبت نگر به زندگيشه .
و فعلا زندگی و مثبت نگری در يکهفته آينده يعنی بخور و بخواب و علاف گردی و تنبل لم دادن .
   
  بارون بهاري 1:12 AM يادداشت(4)