دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Sunday, January 22, 2006

 
   
  شعار امروز... "‌همه چيز مسخره است "
" ازت دلخورم"..ميخواستم سالها صبر كنم و اينو نگم . حد اقل يكسال صبر كنم اما ۱۱ ماه بيشتر نشد . يك لحظه چشممو بستم و باز كردم براي يك هزارم ثانيه به نظر صبر بي معنيي اومد. همه اش قراره يك تصميم باشه ديگه . مگه نه ؟‌ همه اش قراره اين سپلت اوف سكند باشه ديگه, مگه نه ؟ همهء زندگي رو ميگم ها . همه ء اون سالها كه رفته و قراره بعد از اين هم بگذره رو ميگم. گنجشك چيه كه كله پاچه اش باشه .همهء عمر چقدره كه من بخواهم صبر كنم و شير و خط بندازم .
زندگي يك سري اتفاقات خيلي مسخره است . يك جوك ِ خيلي تراژيك . به اندازه اون پسره است كه تو يونان عاشق مادرش شد و پدرش رو كشت ( حوادث نيست .. ايلياد و اديسه رو ميگم ) . تمام ‌به دست آوردنها و از دست دادنها مسخره است .
نهايت زندگي نا اميديه ... اون آخرِ‌‌ آخرشو ميگم .. وقتي كه بهترين مدرك رو گرفتي بهترين نمره رو گرفتي بهترين همنشين رو پيدا كردي اصلا همه بهترين بهترين ها رو به دست آوردي اون لحظه تكيه ميدي و من شك ندارم كه يك "‌سو وات "‌ بزرگ مياد جلو . واسه همينه كه هميشه دنبال يك چيزي ميدويم . به خاطر اميدوار بودن نيست !‌به خاطر اينه كه ميترسيم يك لحظه تكيه بديم و اون "‌سو واته "‌بياد .
تو رو خدا مسخره نيست ؟ وقتي يارو عيدي يك چك ميگيره كه مساوي حقوق ۶ سالِ كاريه منه ؟ و يكساعت حقوق من برابر يكماه جون كندن اون دخترك ۹ ساله است كه از ۶ صبح تا ۶ عصر توي مزارع نيشكر كار ميكنه !!
حرف حسابم چيه ؟ اينه كه من يك موجود به شدت مسخره هستم كه به شدت هم نا اميدم و اين روزها حوصلهء كسي كه بهم بگه يكجور ديگه به زندگي نگاه بكن رو ندرام و ترجيح ميدم اميدوارها اميدواريشون رو براي خودشون حفظ كنند و توي دلشون فقط بگند نچ نچ نچ

پ . ن :‌شايد هم اينقدرها نا اميد نباشم فقط نوشتم كه حالم بهتر بشه !
   
  بارون بهاري 6:36 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, January 20, 2006

 
   
  مطمئنم چند سال پيش شباهتي به موجودي كه اين روزها هستم نداشتم ولي مطمئن نيستم كدوم رو بيشتر دوست داشتم /دارم .
   
  بارون بهاري 1:56 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, January 18, 2006

 
   
  بدتر از حرفهاي تكراري و روزهاي ملال انگيز و حتي بدتر از جريمهء ۱۵۰ دلاري چند روز پيش براي رد كردن چراغ قرمز ... كار كردن پيش يك رئيس ابله است .
روز ي هم شروع به شمردن خوبيها ميكنم
   
  بارون بهاري 6:01 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, January 15, 2006

 
   
  ديروز مامان بعد از يك صبح تا شب تو فرودگاه نشستن با كلي سلام و صلوات پرواز كرد . هواي تهران و اصفهان نامناسب بود براي پرواز و هواپيما با ۸ ساعت تأخير اومد .۴ روز تعطيلي عيد تمام شد ..و ۳ روز تعطيلي فوت شدن شيخ كويت آغاز !!صبح وقتي نشستم پشت فرمون و راديو موسيقي رو روشن كردم قرآن پخش ميكرد , كانال رو عوض كردم روي يك كانال موسيقي ديگه كه اونهم قرآن بود . فكر كردم يا حضرت جرجيس ديگه كي مرده !! ماه قبل كه يكي از شيوخ دبي و ۲ روز پيش هم پسر شيخ بحرين اين دفعه كدوم شيخ ! رسيدم پاركينگ شركت و پاركينگي كه هر روز گوش تا گوش ماشين توش پاركه به جز ۱۰-۱۵ تا ماشين خبري نبود.. با شك و ترديد از ماشين پياده شدم و رفتم طرف آسانسورها كه ديدم در ورودي به آسانسورها قفله !!! هر چي دور و برم نگاه كردم يك مأمور انتظامي پيدا نبود .سوار ماشين شدم و رفتم يك طبقه ديگه و اونجا هم باز در آسانسورها قفل بود . تلفن زدم شركت ببينم جريان چيه هيچكس جواب نداد ! و كم كم حس " ديويد" توي فيلم "‌آسمان وانيلي‌" ونجا كه صبح از خونه ميزنه بيرون و هيچكس توي خيابونها نيست رو پيدا كردم .هر طوري بود يك در كه باز باشه به طرف بيرون پاركينگ پيدا كردم و نرسيده به شركت مديرم ايستاده بود كه خبر ِ فوت آقاي شيخ رو بهم داد و اينگونه شد كه من الان خونه هستم و يكبار ديگر تعطيلي دلنشيني را در تنهايي پيش رو دارم .
   
  بارون بهاري 3:52 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, January 12, 2006

 
   
  و بعضي روزها ملال انگيز تر از بعضي ديگر است براي زندگي كردن
   
  بارون بهاري 3:26 PM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, January 10, 2006

 
   
  روي تخت دراز ميكشم , پتو را تا زير چانه ام بالا مي آورم و به تودهء ابر خاكستري رنگي كه يك شكاف نور در ميانش است و تمام پنجره ام را پوشانده خيره ميشوم ...حفرهء نوراني آرام آرام از كنار پنجره خارج ميشود . دومين روز تعطيلي ام هم اينگونه تمام شد ‌,‌ ۳ روز ديگرش باقيست .
   
  بارون بهاري 5:52 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, January 08, 2006

 
   
  يكي از اتفاقات غم انگيز زندگي اينه كه كم كم تمام حرفها تكراري ميشند . بايد خوش شانس بود تا آنجايي باشي كه حرف جديدي زده ميشه و گر نه فقط اكو به گوش ميرسه .
   
  بارون بهاري 7:01 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, January 05, 2006

 
   
  از آنكه احساساتم را قلبهاي شيفته و ذهنهاي ديوانه استهزاء كنند ميترسم نه از ملامت عاقلان
   
  بارون بهاري 1:07 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, January 04, 2006

 
   
  دارم سرما ميخورم و فين فين ميكنم . تو يكساعت گذشته هنوز نتونستم ليوان شربت آبليمويي كه درست كردم رو بخورم و همين ۲ قلوپي هم كه نوشيدم خدا ميدونه چرا خواب از سرم پرونده !تلفن , وسيله اي كه رابطه عشق و تنفرم باهاش تمامي نداره . صبح زنگ زدي , بعد از ظهر زنگ زدم ,شب زنگ زدي .هر دو خوشحاليم كه علرغم همه جر و منجر ها ميتونيم در سالگرد آشناييمون شاد باشيم و خوب با هم كنار آمده ايم و علرغم فاصله اي كه هست ...هممم...فاصله ... شايد همينه كه با هم خوبيم ! نميدونم .هر چه هست حوصله ء‌ تحليل هزار باره اش را ندارم ديگه فهميدن نزديك شدن ها يا دور شدنها كوچكترين اهميتي نداره فقط نتيجه برايم مهم است كه تا اينجاي كار چيز بدي از آب در نيامده . با اينكه ميدونستم قراره بسته پستي ات به دستم برسه و با اينكه از هفته قبل به پستخونه سر ميزدم وقتي امروز بسته رو تحويل گرفتم طوري ذوق زده شده بودم انگار از غيب برام بسته اي رسيده .حالا آخر شبي نا شكري ام گرفته كه چرا در اين بسته چيزي نيست براي الان كه راه نفس كشيدنم بند اومده و بيخوابم بتونم توي بغل بگيرمش و بخوابم .
   
  بارون بهاري 2:14 AM يادداشت(0)