دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Monday, September 26, 2005

 
   
  زندگيِ شيرين, ديگه آخر شيريني و هيجانش !‌ وقتيه كه ساعتِ ۸ صبح پشت چراغ قرمز , ماشين پليس بايسته كنارت و بگه شيشه رو بده پايين ,‌ ‌"‌چرا چراغ قرمز قبلي رو رد كردي‌"‌ و ۱۵۰ دلار جريمه بگذار كف دستت و گواهينامه ات رو هم بگيره و بره پي كارش بعد هم كه ميرسي شركت ببيني نه خبري از مدير هست نه رئيس و نه كار و يكي رفته سفر و اون يكي هم به خاطر كهولت سن حالش خرابه و تو خونه است .اين دومين جريمه ام براي رد كردن چراغ قرمز توي دو ماه گذشته است با اين تفاوت كه دفعهء گذشته غير مستقيم بود و اين بار مستقيم و براي همين تا يكماه ديگه گواهينامه بي گواهينامه و به عبارت ساده تر رفت و آمدم لنگِ لنگ ! و ۴ راه بيشتر ندارم :
۱‌) بدون گواهينامه رانندگي كنم و صابون اينكه براي هميشه گواهينامه ام باطل بشه رو به تنم بزنم
۲ ) روزانه ۴ بار رفت و آمد به محل كار را با آژانس برم و حقوق يكماهم رو بدم بالاي آژانس و خودم سماق بمكم
۳) راحت مرخصي بگيرم و بشينم كُنج خونه
۴ ) مثل بچه كودكستانيها پدرم هر روز منو برسونه و هر روز بياد دنبالم و هر روز ۴ بار راجع به نحوه رانندگيش جر و منجر كنيم
خدا ريشه هر چي پليس ِ دروغگوه بكنه ! به پليسِ كه ميگم گواهينامه ام را بگيري من چطوري برم سر كار ميگه جريمه رو بده گواهينامه ات را بگير .
پ .ن : رفتم جريمه ام رو بدم گفتند برو يكماه ديگه بيا ‌
   
  بارون بهاري 6:35 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, September 23, 2005

 
   
  رفته بوديم خونهء خاله بزرگه براي خداحافظي كه مصطفي پسر خاله ام از بيرون اومد , چيز زيادي از حرفها يادم نيست جز اينكه به مامانم گفت به همه آماده باش دادند و رفت . از ديد ِ من كه بچه بودم مصطفي با قد بلندش خيلي بزرگ ميومد ... چند سالي گذشت تا فهميدم اون روز فقط ۲۰ سالش بوده . بعد از خونه خاله براي خداحافظي رفتيم خونه عمو . غروب توي راه خونه بوديم كه راديو گفت تمام پروازهاي بين المللي كنسل شده و من فهميدم اولِ مهر مدرسه نميرم . مصطفي هم ۲۱ ساله توي عمليات آزادي خرمشهر كشته شد .
   
  بارون بهاري 12:15 AM يادداشت(0)
 
 

Monday, September 12, 2005

 
   
  ديروز فهميدم صدايي خيلي زيباتر از صداهايي كه تاكنون زيبا ميدانسته ام هم هست ...‌صدايِ دور ِ به هم خوردن ظرفهاي چيني و ليوانها با قاشق و چنگال وقتي ديگران در آشپزخانه دارند سفرهء نهار را پهن ميكنند ,‌ صدايي كه تو را ياد تمام ميهمانيهاي زندگيت مي اندازد ,‌ صدايي كه يعني كَسي در خانه هست , كَسي كه صدايت ميكند "‌بيا سفره پَهن است "
   
  بارون بهاري 6:53 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, September 08, 2005

 
   
  ميدانم اتفاقي در راه است . من دلم باز ميخواهد تو را از ته دل .
   
  بارون بهاري 4:30 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, September 07, 2005

 
   
  شبها كه از نيمه ميگذرد با تمام حواس به جستجويت هستم . خوبي آيا ؟ نكند تنها باشي , نكند هنوز اندوهگين باشي از بازيهاي زندگي ؟
شبها كه از نيمه ميگذرد برايت نامه مينويسم و ميدانم كه بايد ساكت باشم پس نامه هايم را براي آن دو روز سال ميگذارم , نوروز و تولدت .
شبها كه از نيمه ميگذرد عكسهايت را يكي يكي نگاه ميكنم به چين ميان ابروهايت , نگاه نافذت و آن يكي عكس كه بر حسب اتفاق لبخند زده اي و يكي يكي اتفاقات سالهاي دور را مرور ميكنم .
شبها كه از نيمه ميگذرد ميدانم به يادم هستي چون خودت امضا كردي "‌هميشه به يادت "
شبها كه از نيمه ميگذرد هميشه منتظرت هستم
   
  بارون بهاري 2:28 AM يادداشت(0)
 
 

Monday, September 05, 2005

 
   
  روزها حتي قبل از آنكه اسمشان را به ياد بياورم ميگذرند و هفته ها و ماهها در پي هم . شكايتي از گذشتشان ندارم چرا كه گذشته اي كه ديگر نيست را كم رنگ و كم رنگ تر ميكنند و حالي را كه چيزي در آن نيست ميبرند و تصور مبهمم از آينده را زودتر رو به رويم قرار ميدهند .
از نقشي كه بايد بازي كنم خسته ام از تمام نقشهاي به درد نخورم خسته ام , نقش فرزند و دختر سر به راه و بنده مطيع و خانم متين و عاشق نما و معشوق نما ..... از اين دختر بچه اي كه بايد زن باشد و تصميم بگيرد و عمل كند و آينده بسازد و تصورات ديگران از زن ۳۱ ساله صحه بگذارد و خانم باشد , متاهل , بچه دار , كدبانو , موفق و هميشه بداند كه چه دارد ميكند و ژستهاي عاقلانه بگيرد خسته ام ! از تمام كرده ها و نكرده هايم خسته ام . هنوز نميدانم آدمها چطور بزرگ ميشوند و اينقدر با پشتكار و گاهي رضايت نقشهاي زنانه و مردانه شان را بازي ميكنند .
جايي آيا نقشي هست كه روحم را به بازي دلپذير و شادي ببرد .
   
  بارون بهاري 11:10 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, September 02, 2005

 
   
  خدا رو شکر اگوست تموم شد و خدا کنه ماههاي آينده روي اين ماهو سفيد نکنند. تا اينجاي سال آگوست بدترين و سخت ترين ماه بود . بعضي از سالها رو سعي کردم کامل پاک کنم يک چيزي تو مايه هاي Deny کردن و حالا خودم را و اينکه چگونه بودم از ياد برده ام ...اما هنوز بعد از ۲سال خاطره ۱ هفته با تو بودن را نميتوانم فرموش کنم
   
  بارون بهاري 1:42 AM يادداشت(0)