دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Friday, February 29, 2008

 
   
  هوا به شدت سرده . توی آشپز چپ دست فقط يه دختر پسر ديگه نشسته اند . منوش طبق معمول به طرز مسخره ای چيزی نداره . فريدون فروغی داره ميخونه .خيره نگاهش ميکنم بدون اینکه بتونم نگاهم رو برگردونم . خجالت ميکشه و با پر حرفی راجع به اداره سعی میکنه به روی خودش نیاره . اما من سیر نمیشم . میخوام تمام جزئیات و حرکتها رو ذخیره کنم . نمیخوام آخرین بار باشه اما همیشه خودم رو برای آخرین بار آماده میکنم . پیشونیش, شکستگی بینی اش, لاغری گونه هاش همه رو به دقت بارها نگاه میکنم ; و موهایی که تک و توک کنار شقیقه ها داره سفید میشه ; و چشمهایی که رنگ قهوه ایشو بینهایت دوست دارم با چروکهایی که داره پیدا میشه .
میگه لاغرتر شدم نه ؟ یه لحظه میخوام بگم آره از دور چشمهات واضحه اما خیلی بیتفاوت میگم نه !هیچ تغییری نکردی . میگه اما کوچیکتر شدم ; شاید بدجنسیشه که نگاهم رو روی بدنش بچرخونم . یه نگاه سریع میکنم و احمقانه میگم نه کوچکتر هم نشدی . حالا اینکه از روی پلیور و کاپشن چیو دارم میگم خدا میدونه .برمیگردیم توی ماشین .. میگه ببین و شروع میکنه به حرف زدن ...حرفهایی که دوست دارم بزنه اما گوش نمیدم .شيشه ها بخار ميگيره و من تمرکز ميکنم تا مثل دفعه قبل نشه .حواسم هست میل شدید به بغل کردن و بوسیندش بهم هجوم نیاره .
همم...نه ! الان هم نميخوام بهش فکر کنم;صبر کردم تا عشق اومد حالا هم صبر ميکنم تا بره . بای بای بيبی
   
  بارون بهاري 12:53 AM يادداشت(1)
 
 

Tuesday, February 26, 2008

 
   
  به شدت خسته ام اما اين ۵ روز سفر کاملا به خستگي اش ميارزيد,همونطوری بود که دلم ميخواست .گاهی وقت که کم باشه و بدونی وقتت کمه تندتر و بیشتر به کارهات میرسی. اسکار رو دیگه نشد ببینم یعنی بالکل این ۵ روزه تلفزیون ندیدم اما عوضش پياده روی کردم به اندازه ۶ ماه پياده روي توی کويت .
اصفهان که رسیدم رفتم درخواست کارت ملی کنم آقاهه بهم گفت خانوم شناسنامه ات ایراد داره . تاریخ تولدت رو بالاش ننوشته . بعد کلی بهم گیر داد که میخوای تاریخ تولدت رو عوض کنم . حالا هر چی من میگم نه آقا اون اصرار میکنه که مطمئنی ؟ مثلا نمیخوای بشه ۱۳۵۸ ​؟
پروازم از هر دو طرف ۳ ساعتی تاخير داشتم . البته تاخير پرواز برگشت بد که نبود هيچ بسيار هم لذت بخش بود به خاطر یه دونه همراه .خيلی از مسافرهای که پنج شنبه با هم اومده بوديم ايران توی پرواز امشب برميگشتند . از جمله اون دختر کويتيه که عربی بلد نبود ! و اون پسر خوشگله که يه رديف عقبتر از من نشست پيش همون دختره کويتيه . دختره هم نامردی نکرد باسن پسره نرسيده به صندلی شروع کرد باهاش حرف زدن تا وقتی که هواپيما تو فرودگاه کويت نشست . منم واسه خودم يکساعت و نيم با شيشه آبم بازی کردم .
   
  بارون بهاري 11:37 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, February 24, 2008

 
   
  گاهی وقتها هم میشم کوزت‌ داستان و خودم رو میشونم اون وسط و یک دل سیر به حالش/حالم گریه میکنم . اصلا هم نمیدونم چی میشه که یک دفعه اینطوری میشه . احتمالا اون کودک درونم قولوپ قولوپ کمبود خیلی چیزهاش میشه بعد کنار قبای بالغم رو میچسبه و زار میزنه اونقدر که منم زارم میگیره . آخه من خیلی از جوابهای چرا چرای این بچه رو ندارم . اونم که هی بهونه میگیره . باباشو میخواد اما حالیش نیست من و باباش طلاق گرفتیم و سرپرستیش افتاده به عهده من . فول اند سولو کاستیدی . اگه زار زدنشو ۴۸ ساعت دیگه هم تحمل کنم سر به سلامت بردم .
   
  بارون بهاري 10:07 PM يادداشت(2)
 
 

Thursday, February 21, 2008

 
   
  غالبا دنبال محبت خيلی جاها سرک ميکشی جلوی خيلی درها قدم ميزنی و به هيچ جايی نميرسی. و زندگی ميگذره و ميگذره و ميگذره و ميگذره و میگذره و میگذره ....
   
  بارون بهاري 12:27 AM يادداشت(1)
 
 

Wednesday, February 20, 2008

 
   
  امروز چنان ضرری به وارث زدم که پشتش خم شد و بدتر از اون ضرر رو به خودم و تمام جامعه اصفهانيها زدم تا ديگه ببينم کی ميگه اصفهانيها خسيسند. از اونجا که به شدت داغم شده و هيچکس نيست بهش بگم اينجا ميگم شايد کمی خنکتر بشم , کمی هم پوز الکی داده باشم !
بله ! امروز بعد از یکسال که روزه ء خرید گرفته بودم و در راستای فنگ شویی از انباشته شدن بیشتر لباس و آت و آشغال در زندگیم دوری میکردم به مناسبت اینکه فردا عازم ایرانم و خوب باید کمی سرخاب سفید آب بکنم تا کسانی که منو میبنند خیلی توی ذوقشون نخوره . یک عدد رژ گونه شانل و یک عدد برس رژ گونه شانل ( بله آقایون عزیز ,مثل همون که باهاش رنگ به دیوار میزنند ) خریدم به ۱۰۰ دلار !
به خانومه گفتم که من فقط اومدم رنگ رو انتخاب کنم ولی خريدم رو از ديوتی فيری ميکنم که ارزونتر بشه ايشون هم کلی منو ترعیب و ترغیب کرد که شايد توی فرودگاه اون شماره ای که ميخوايی رو نداشته باشند تازه اگه از من بخری کلييييييييی اشناتيون و نمونه و کيف و غاغا و لیلی بهت میدم و بعدا هم یه جلسه ماساژ صورت و اين صحبتها . فعلا اين ۲ قلم جنس با ارزشترين و کوچکترين باريه که با خودم ميارم ايران !
   
  بارون بهاري 8:12 PM يادداشت(2)
 
 

Monday, February 18, 2008

 
   
  مطمئنم زندگی زيباتر و بزرگتر از تمام دروغهايه که تمام اين سالها شنيده ام , دیده ام و يا گفته ام .
زندگی تمام اون جزییاتیه که هر روز از کنارش رد میشم یا از کنارم رد میشه . ماشینی که تصادف کرده . کارگری که کنار خیابون رو جارو میکشه . بوی گند غذا درست کردن همسایه مصری و بوی خوش غذای مامان .کارت پستال تو و سماجتهای اون يکی و صدای آزار دهنده مداوم حرف زدن اون يکی ديگه . مدام فحش دادن من پشت فرمون و لپهای گنده و آويزان هشت پا .
ديشب باز دروغی ديدم ( نه نشنیدم . دیدم !​) به بزرگی تمام اينها . ديشب يک لحظه همه چيز مرگ شد .
ميگند قبل از مرگ تمام زندگی از جلوی چشم آدم ميگذره ؟ ديشب تمام زندگيم از جلوی چشمم گذشت . و من از دروغ تعجب نکردم . از زنده بودن خودم بعد از مردن تعجب کردم . از تعجب نکردن خودم تعجب کردم .
ميگند در برزخ و جهنم اونقدر عذابت میدند که بمیری و دوباره زنده میشی و همه چیز از اول شروع میشه تا بمیری . مطمئنی همين جا برزخ نيست ؟
مدتيه شک کرده ام... تک ساپورت..ای نيد تک ساپورت.
   
  بارون بهاري 11:12 AM يادداشت(7)
 
 

Friday, February 15, 2008

 
   
  کار و باز هم کار تا اونجا که ته دلم شور ميزنه روز تعطيل هم برم شرکت و کارهای روز يکشنبه رو جلو بندازم. امتحان و زبانی که بلد نيستم . سفر ۵ روزه و بدون هدفی که بليطش رو خريدم اما مرخصی اش رو نگرفتم و پروازی که روز امتحانمه و مهمونی که قراره برام بیاد يکهفته بعد از برگشتنم از سفر و والنتاين و لذت و خنده و گل و تلفن و دوست داشتن و باز هم خنده تا جايی که فکم درد گرفته و دروغ و کمی عذاب وجدان و کمی بيخيالی .
***
میخنده و میگه من باهات بدی میکنم مگه نه ؟
میپرسم چطور مگه ؟
میگه به خاطر اینکه همه اش فکر میکنم با مردهای دیگه ای دوستی...لبخند میزنم
میگه : یا نکنه دوستی ​؟ همیشه کسی بوده.
باز هم لبخند میزنم
دلم میخواد بهش بگم زندگی خودمه به تو چه ! اما لبخند میزنم .
دلم میخواد بهش بگم مگه فرقی میکنه ؟ اینطرفی یا اونطرفی تو سر پیازی یا تهش. اما لبخند میزنم.
دلم میخواد بگم لا بد رابطه تو با همسرت رابطه حساب نمیشه که همیشه میخوای از زندگی عاطفی من سر در بیاری . اما لبخند میزنم.
همه چيز قر و قاطيه و من فقط ميدوم و دور خودم ميچرخم .
   
  بارون بهاري 8:37 PM يادداشت(2)
 
 

Tuesday, February 12, 2008

 
   
  جدیدا متوجه شدم توی فانتزیهای سکسی ام به جای هر کاری دارم به جزییات و مدل تخت و رو تختی ور میرم و هر چند دقیقه یکبار مدل و رنگ اونها رو عوض میکنم .
   
  بارون بهاري 1:45 AM يادداشت(2)
 
 

Sunday, February 10, 2008

 
   
  بدتر از اينکه کلمات پيدا نشن برای گفتن توضیحه احساسم اينه که با کلی دقت و وسواس کلماتو پيدا کنم, انتخاب و دست چين کنم برای گفتن و تو نفهمیشون . پس به جای اینهمه وسواس سکوت بهتره .
   
  بارون بهاري 11:23 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, February 06, 2008

 
   
  به جای تفال زدن به این کتاب شعر و به اون کتاب برای حدس و گمانه زنی عاقبت امور . چشمم رو میبندم و سر رسید رو باز میکنم ; یک روز و یک تاریخ می آید . اولین اتفاق دوست داشتنی که میخوام برام بیوفته رو توش مینویسم . دوباره و چند بار دیگه هم سر رسید رو باز میکنم تا برسم به ۱۰ تاریخ برای ۱۰ کار .
خوب درست شد ...حالا اسمش رو میگذارم آینده نگری یا سرنوشت یا تقدیر .
فقط میمونه کاری کنم که در آن تاریخها آن اتفاقها برایم بیفتد. اگه جواب داد آخر سال ( میلادی ) خبرشو میدم .
   
  بارون بهاري 10:56 PM يادداشت(4)
 
 

Sunday, February 03, 2008

 
   
  زمستون رو دوست دارم . حتی اگه بدون برف باشه .
جورابهای رنگیمو بپوشم, پتو رو دور خودم بپیچم و لم بدم پشت کامپیوتر و دنیا رو ورق بزنم و کاکائوهامو بخورم .
علیرضا بعد از 4 سال که هیچکدام کاری به کار هم نداشتیم افلاین گذاشته:​​« امروز همه اش به فکرت بودم نگرانتم » خوب منم جواب دادم : کاملا خوبم جای نگرانی نیست. عجبا از کارهای این آقایون ( این آخری رو به اون نگفتم )
«م » هم بعد از این همه وقت که بهش میگفتم شبها منو تنها نگذار و گوشش بدهکار نبود حالا که دیگه شبهامو با شکلاتم سر میکنم نه با اون, برام افلاین میگذاره که اومدم پس کجایی .
همه اونها گذشت .. فعلا صدای باد و زمستون نیم بند کویت رو عشقه .
   
  بارون بهاري 11:55 PM يادداشت(4)
 
 

Friday, February 01, 2008

 
   
  اين ۳ روز گذشته يه سه پلشت واقعی بوده . سرماخوردگی و بدتر از, اون سرما و بادی که تمام خاک صحرا رو با هر چی اورانيومه آورده وسط شهر و نفس کشيدن رو سخت تر ميکنه و برگشتن رئیسم از یک سفر یکماهه .
زمستان برای بعضی ها برف وبارون و مه داره با کلی احساسات لطيف و رمانتيک که چپه چپه ( مشت مشت ) اینطرف اونطرف وبلاگستان بروز میکنه. اما برای اين قطعه خاکی که من / ما توش زندگی ميکنيم فقط سرمای خشک و خالی داره و اگه خيلی منت بگذاره يکم بارون بعد از کلی خاک . صبح که از خونه بری بیرون روی همه ماشینها سفیده اما نه از برف بلکه از خاک صحرا.
چند سال پیش زل ميزدم به تقويم که روزها و هفته ها بگذره و چقدر احساس عجز ميکردم و زمان به قدری کش ميومد که انگار یک لحظه ابدیه و حالا برعکس احساس ميکنم همه کاری ميتونم انجام بدم اما زمان اونقدر سريع ميگذره که فقط به کارهای روزمره ام ميرسم .
آدم به يه سنی که ميرسه احساس ميکنه وقتش کمه و کارهايی که قبل از تمام شدن وقتش بايد انجام بده خيلی زياده . ميدونم توی نوشته هام به نظر ميرسه از کمتر چيزی راضی هستم و شايد توی زندگی واقعی ام هم اينطور به نظر برسم اما واقعيت اينه که در هيچ مرحله ای از زندگی ام تا به امروز راضی تر از الان نبودم.
   
  بارون بهاري 5:57 PM يادداشت(5)