دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Sunday, February 29, 2004

 
   
  Before Sunrise

داستان توي يك ترن شروع ميشه. يك زوج توي صندليشون نشستند و به زبان آلماني با حالت عصبي و صداي بلند جر و بحث ميكنند .در رديف پشت سرشون در منتها اليه راست دختري مو بور (جولي دلپي) تلاش ميكنه كه روي كتابش تمركز كنه و در منتها اليه سمت چپ يك پسر ( ايثان هووكي ) داره مثلاً كتاب ميخونه , دعواي زن و شوهر كلافه شون كرده تا اينكه زن و شوهر از كوپه ميرند بيرون و دختر و پسر كه ازعذاب مشتركي آسوده شدند به هم لبخند ميزنند. پسر سر صحبت را باز ميكنه :
پسر - سر چي دعوا ميكردند ؟
دختر - آلمانيم زياد خوب نيست
پسر - چه كتابي ميخوني ؟ ( دختر جلد روي كتاب رو نشون ميده )
دختر - تو چي ميخوني ؟‌ ( پسر جلد كتاب رو به سمت دختر ميگيره و هر دو از اسم كتاب ميخندند)
زوج در حالِ دعوا باز به كوپه برميگرندند , پسر پيشنهاد ميكنه كه برند رستوران قطار كه راحتتر صحبت كنند . و از اينجاي فيلم به مدت يكساعت و نيم شاهد ديالوگ ماراتون گونه اما نه كسل كننده ايندو هستيم.
پسر يك بليط قطار از اونهايي داره كه باهاش ميشه تمام اروپا رو چرخ زد و حالا تصميم داره كه «وين » پياده بشه و يكروز اونجا رو بگرده و صبح روز بعد بره فرودگاه و برگرده آمريكا .
دختر فرانسويه و دانشجوي زبان در سوربون و از چك اسلواكي برميگرده پاريس. وقتي به «وين » ميرسند و پسر بايد پياده بشه به دختر ميگه :‌ "‌ببين من هيچكسو توي وين ندارم امشب هم پول هتل رفتن ندارم و تا صبح بايد توي شهر بچرخم بيا با هم شهرو ببينيم اينطوري ديدنش زيباتره" . وقتي ترديد دختر رو ميبينه ميگه : "‌اينطوري فرض كن كه الان ۱۰ سال گذشته و با مردي كه دوست داشتي يا نداشتي ازدواج كردي, زندگيت هيچ هيجاني نداره يا شايد هم داره ,‌يك زندگي روزمره كنار مردي داري كه يا خوشبختي باهاش يا نيستي ,اونوقت يك لحظه چشمهاتو ميبندي و من يادت ميام و پيشنهادي كه الان بهت دادم يادت مياد و از خودت ميپرسي آيا اگه پياده ميشدم چي ميشد . آيا بهم خوش ميگذشت ؟‌ و بارها افسوس اين لحظه رو ميخوري اما الان اگه پياده بشي بدترين حالت اينه كه فردا دوباره سوار اين قطار ميشي و ميري پاريس " . خلاصه دختر پياده ميشه و ..... ... تمام فيلم به جز صحبتهاي پينگ پنگ وار اين دو شخصيت هيچ چيز ديگه نميبينيم . به هر دو خوش ميگذره بدون اينكه هيچ كار خاصي انجام بدهند . تصميم ميگيرند كه هيچوقت همديگه رو نبينند كه زيبايي اين يكروز خراب نشه اما در آخرين لحظه موقع خداحافظي طاقت نميارند و توي ركاب قطار تصيميم ميگيرند كه ۶ ماه بعد از اونروز توي همون ايستگاه كه دارند جدا ميشند هر دو برگردند و باز همو ببينند. تلفن و آدرسي رد و بدل نميكنند . تمام هراسشون عادي شدن براي هم و يا روزمره شدن براي همه .
يك فيلم آمريكايي كه تلاش كرده اروپايي از آب در بياد اما آخرش آمريكاييه . اما پيشنهاد ميكنم اگه تونستيد ببينيدش .
امسال بعد از گذشت ۹ سال براي "Before sunset" قسمت دوم ساختند با همون ۲ هنرپيشهء فيلم اول .
   
  بارون بهاري 12:29 PM يادداشت(0)
 
 

Saturday, February 28, 2004

 
   
  علرغم همهء تعطيليها و عيدهاش ماهِ فوريه خيلي كشدار شد . هفته اولش كه به مناسبت عيد قربان تعطيل بود ,‌هفته سوم هم با تعطيلي اول ماه محرم كه در تقويم هجري قمري ميشه تحويل سال عربها همراه شد . هفته چهارم هم كه ۲۵ و ۲۶ بود به مناسبت عيد استقلال و عيد آزادي كويت ۳ روز تعطيل شد . و بعد از اينهمه تعطيلي هنوز ۳ روز ديگه اش هم مونده تا تموم بشه !

**************
۲۵ فوريه ( ۶ اسفند ) : عيد استقلال كويته, ‌۳۴ سال پيش در چنين تاريخي انگليسيها كويت را مثلا ترك كردند و خاندان صباح رسماً امر اداره كشور را بدست گرفتند.
۲۶ فوريه ( ۷ اسفند ) : به مناسبت آزادي كويت از اشغال عراق در سال ۱۹۹۱ يك روز مليه كه جشن ميگيرند . خوب بود اگه همهء كارها و جنگهاي آمريكا تا اين حد حساب كتاب داشت , مثل جنگ آزاد سازي كويت , چنان با خط كش و پرگار روز تمام شدن جنگ را هم محاسبه كرد كه أنگ ۲۶ فوريه تمام شد! يكروز بعد از روز استقلال كويت.

***************
از اول مارس كليه شهروندان اروپا,‌آمريكاي شمالي , كانادا‌, نيوزلند , كره جنوبي و "مالزي!!‌" ميتونند بدون ويزا وارد كويت بشند. خلاصه اگه كسي ميخواد بياد اينجا بسم ا...
   
  بارون بهاري 5:56 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, February 26, 2004

 
   
  اينهم براي علاقمندان به هنرهاي رزمي و كيشو كيشو
   
  بارون بهاري 11:59 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, February 24, 2004

 
   
  همچون گور كني كه ديگر به قامتِ‌ مرده ها نمي انديشد و براي هيچ مرده اي اشك نميريزد ,‌غمها و شكستهايم را آنقدر سال به سال در قبرهاي عميقتري دفن كرده ام كه اينروزها حتي اگر بخواهم يكي از آن شكستها را نبش قبر كنم همچون مرده گان بي نام و نشان گورستانِ‌ فقيران هيچ مرده اي را نشانش را نمي يابم . آنقدر طيف رنگهاي زندگيم در هم شده كه مرز هيچ خوشي و ناخوشي در گذشته را نميتوانم تشخيص بدهم . به زندگيم كه نگاه ميكنم در ظاهر نقطهء سفيدي ميبنيم و وقتي زياد به آن خيره ميشوم كم كم چشمانم سياهي ميرود و سفيدي به سياهي ميگرايد .
****************
اصلا معلومه چرا من دارم نثر مسجع مينويسم !! بابا "بارون جان ‌" بيخيال !
توي ۴۸ ساعت گذشته براي حدود ۱۰ جا "رزومه "‌ فرستادم و امروز هم رفتم يك شركتي مصاحبه . مصمّم هستم كه كارم را عوض كنم . اگه قسطهايي كه بايد بدهم نبود احتمالاً ۲-۳ ماهي براي خودم بيكار ميگشتم .اما ميدونم اگه كار را ترك كنم احتمال پيدا كردن كار بعدي ۵-۶ ديگه است كه خوب تا اونموقع بيكار بمونم مسلما دچار مضيقه مالي ميشم .
به طور معمول سعي ميكنم آدم خوش قولي باشم و مخصوصاً سر ساعت به قرارها برسم و امروز ساعت ۱ بعد از ظهر قرار مصاحبه داشتم .ساعت ۱۲.۳۰ از محل كارم رفتم بيرون و مطمئن بودم كه سر ساعت ميرسم . اما از اونجا كه طبق يك اصل ثابت شده ! در مواقع حساس بايد ۳ پلشت بشه , خروجي بزرگراه رو ردَ كردم و نشون به همون نشون مجبور شدم ۲ تا بزرگراه عوض كنم تا برگردم سر جاي اول تازه ! و ساعت ۱.۲۰ رسيدم . و به احتمال قوي امتياز سر وقت بودن يك كارمند رو كه خيلي براي صاحب هر شركتي مهمه از دست دادم . جناب مصاحبه كننده يك آقا پسرِ‌ خوشگل -خوشتيپ لبناني بود كه چون من دير رسيدم فقط به اندازه ۱۰ دقيقه خوش و بش كرديم تا ايشالا بعد دوباره ( شايد) برم براي امتحان شدن . چون ساعت ۱.۳۰ بايد با نفر بعد از من مصاحبه ميكرد. البته دفعه ديگري شايد نباشه چون حقوق پيشنهاديش كمتر از حقوقيه كه الان ميگيرم .

   
  بارون بهاري 7:03 PM يادداشت(0)
 
 

Monday, February 23, 2004

 
   
  اين نوشته عاشقانه نيست

باز هم باد شنهاي صحرا را با خودش به آسمان شهر آورده و باز هم سقف اين شهر زرد شده مثلِ‌ تمام هفتهء قبل . تا صبح از صداي باد بارها بيدار شدم و خوابيدم و هر بار در خواب گوشه اي آشفته از ذهنم خودش رو به رخم كشيد. يك دوست و همراه دورانِ نه چندان دور و غريبهء اين دوران را باز هم در پاشنهء در اتاقم ديدم . با شوق لبخند زدم و بهش گفتم بيا ..بيا..اين عكسهاي منو ديدي ؟ اينها مال چند ماه پيش است كه رفتم ايران..اين يكي ها هم مال چند هفته پيش است..راستي اين سري ديگر را ديده اي‌؟ و بار ديگري كه از صداي باد ازخواب بر خواستم و خوابيدم ,ديدم كه جاي ديگريست و دلخورانه ايستاده ام مقابلش و ميگويم لطفاً فلان عكس و بهمان عكس را پس بده . و همه شب در شمردن و كنار هم چيدن و مقايسه عكسها گذشت. عكسهاي زمانهاي دور و نزديك . عكسهاي يك نفره و دو نفره و سه نفره اي كه نميدانم جز من چه كسي در آن تصاوير بود. فكر ميكنم كه خوب بدون خداحافظي ديگر از هم بي خبريم. فكر ميكنم خوب ياد گرفته ام كه ديگر به گذشته نگاه نكنم . فكر ميكنم خوب پذيرفته ام كه تنهايي نه يك عوقبت است نه يك كاستي بلكه سرنوشت محتوم هر انسان است . فكر ميكنم در اين سالها خيلي چيزها را آموخته ام اما هنوز نياموخته ام كه چگونه خواب نبينم يا خوابهايم را فراموش كنم يا لا اقل خواب دلخواهم را ببينم . نميدانم چگونه ميشود كه هيچوقت در خوابهايم در استانه در ظاهر نشوي . اول خندان مثل هميشه و بعد ناگهان گريزان . بايد از خودت اين يكي را مي آموختم بايد خودت يادم ميدادي , چون تو ميداني چگونه مرا در آستانهء درگاهت در خواب نبيني .
   
  بارون بهاري 10:37 AM يادداشت(0)
 
 

Thursday, February 12, 2004

 
   
  Fly Fly Little Wing .. Fly where only Angels Sings
   
  بارون بهاري 12:31 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, February 11, 2004

 
   
  يك برگه به پشت لباسم ميزنم كه :‌"‌ اين شخص آدميست درغگو ,‌ ۱۰۰ چهره ,‌ مارمولك ,‌يزيد خو ,‌ خودخواه ,‌خود پسند , نون به نرخ روز بخور ,‌ حق ناشناس ,‌ غر غرو ,‌ دست خورده !‌,‌ ندانم به كار, فرومايه , پوچ , سر درگم , زخم زبان بزن , معمولي تر از كلمه معمول ,‌ كسل كننده تر از واژه كسالت ....‌" آخيش خيالم راحت شد كه ديگه همه ميدونند با چه آدمي طرفند .
   
  بارون بهاري 12:34 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, February 10, 2004

 
   
  دلم يك سفر ميخواد..يك سفر خيلي دور.. يك راهي كه توي هيچ شهريش هيچ كامپيوتري پيدا نشه و هيچ تلفني. يك سفري كه هيچ روزش توش يك آدم تكراري نباشه . يك سفري كه هيچ كدوم از جاده هاش شبيه جاده قبلي نباشه و هيچ پيچيش مثل پيچ قبلي نچرخه. دلم يك چيزي ميخواد كه به هيچ چيزي شبيه نباشه .
اصلا دلم ميخواد توي پس زمينه محو بشوم. مثل اخر فيلمها و كارتونها كه اون كادر سياهه اينقدر تنگ ميشه تا فقط يك نقطه سفيد ميمونه و اون نقطهه هم تموم ميشه و "پايان" .ميخوام بشم اون نقطه سفيده .برم يك جايي كه معلوم نيست كجاست
   
  بارون بهاري 2:31 AM يادداشت(0)
 
 

Monday, February 09, 2004

 
   
  ميدوني دلم براي صدات تنگ شده ؟ با اينكه ۲۴ ساعت نگذشته از آخرين باري كه صداتو شنيدم ؟‌‌ اصلا ميدوني من اينجا رو مينويسم ؟‌ اون روز كه ادرس اينجا رو خواستي و گفتم :‌"‌ بگذار ببينم چيا نوشتم ,كمي صبر كن "‌و تو گفتي :"‌ ديگه نميخوام "‌ آيا اومدي خودت پيدام كني ؟ نميدونم . ديگه اينقدر ترسو هستم كه حتي تلفن هم نميكنم . تلفن هم كه ميزنم به قول تو فقط ميزنم كه بگم :" خداحافظ , من اينجا بودم اما دارم ميرم "
امروز وقتي بهم گفتي :‌" پس افلاين نگذاشتي كه رسيدي "‌ دلم ريخت پايين . بدون مقدمه باز اشك امانم نميده و سكوت ميكنم .ميگي :‌" حتما باز فكر كردي فرقي نميكنه برام "
بلافاصله بهم تلفن ميزني اما حيف كه اين اشك ريختن لعنتي نميگذاره حتي يك كلمه حرف بزنم و باز هم فقط سكوته .
-بارون منتظر چي هستي تو ؟ ‌اينكه يك روز بهت بگم خداحافظ تمام ؟‌ خوب اين يكي رو كه كور خوندي كه بشنوي ,‌پس چي ميخواي ؟ تو كه هر دفعه ميايي ۱۰۰ تا بهونه براي خودت درست ميكني كه منو نبيني پس اين گريه هات چيه ؟ آخه ما كه ديگه بچه نيستيم ! من آخه ديگه بايد چي كار كنم !
و من نميخوام حرفهام را با گريه بزنم پس ساكت ميمونم . نميخوام بگم هميشه مال من بودي اما هيچوقت با من نبودي . ميدونم تو هم مثل من حسرتِ با من بودن را سالهاست كه با خودت داري پس اين چه گلايه ايست كه از تو بكنم .
چقدر دلم براي صبوريت موقع نق زدنهام تنگ شده . چقدر دلم براي اينكه بهم بگي :"‌بارون تو اگه تا آخر عمرم هم بهم نق بزني من حوصله ام سر نميره "‌تنگ شده . چقدر دلم براي گوش دادنهات به حرفهام حتي اگه تا صبح طول بكشه تنگ شده , مثل اون شب كه اينقدر منتظر شدي تا من كمي اروم بگيرم و حرفهام كمتر بشه تا بعد بهم بگي مجبوري بري اورژانس چون قلبت شديد درد ميكنه و تو ساعتهاست كه داري دردشو تحمل ميكني چون نميخواي منو تنها بگذاري . چقدر دلم براي اينكه دعوام كني به خاطر اشتباهاتم تنگ شده . چقدر دلم براي دوستيت تنگ شده . چقدر دلم براي عريان ايستادن مقابلت تنگ شده . ‌ من بهت چي دادم كه الان به خاطر نداشتنت گريه ميكنم . راست ميگي گاهي وقتي بهم ميگي :‌"بارون خيلي بي انصافي و پر توقع "‌
حتي وقتي آخرين بار ازت خواهش كردم كه اذيتم كني بلكه بي حساب بشيم . گفتي كه نفرينم ميكني . ممنون كه نفرينم كردي..اميدوارم نفرينت بهم بگيره . و نفرينت اين بود :‌"‌الهي خودم مرد زندگيت بشم "‌
   
  بارون بهاري 12:10 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, February 08, 2004

 
   
  آدمها رو نميفهمم. اگر حتي بخوام از خود شناسي به ديگر شناسي برسم باز هم نميفهمم .‌ يعني منهم از اين كارها كه ديگران ميكنند , ميكنم و خودم نميفهمم و اينقدر مثل اونها بي حس هستم كه منهم احساس نميكنم كه دارم چي ميگم و چه ميكنم ؟‌ آره حتما همينطوره .
ديشب هاج و واج با مغز و زباني كليد شده به حرفهاي آدمي گوش ميدادم كه داشت با ديدن يك عكس و شنيدن ۳ جمله در مورد يك انسان غريبه تمام زندگي , احساس ,‌هويت ,‌اخلاق و شعور اون انسان رو مورد حمله قرار ميداد و در نهايت به اين نتيجه رسيد كه اصلا اون انسان ,انسان نيست ! و اي كاش با اون انسان رو به رو ميشد تا بهش عريان نشون بده كه انسان نيست ! من ساكت نشستم و او مطمئن بود كه من جوابي در دفاع از اون "‌نا انسان "‌ندارم ! و هر چقدر سعي كردم بهش بفهمونم كه من نميتونم در مورد كسي كه نمشناسم نظري بدم اون بيشتر معتقد شد كه من آدم نفهمي هستم كه استدلالهاي منطقي و وجداني اونو نميفهمم و مثل كبك سرم رو زير برف مخفي ميكنم .
اون از نفهمي من و رذالتِ انساني كه حتي نمشناسه حالش بد شد و من از خودخواهي و خودمعيار بيني و خود خط كش بيني و قضاوت و اندازه گيريهاي او حالم بد شد . اون از كردار نيك داشتنِ انسانها نا اميد شد و من از اين كه انسانها يك خط كش بر ندارند و با ميليمترهاي از پيش ثابت شده براي خودشون "َ وجدان" ,‌" صداقت " ,‌"‌ پاكي"‌ و...ديگران را سانت بزنند نا اميد شدم . نميدونم نا اميدي كدوممون عميقتر و ناراحت كننده تر بود .
   
  بارون بهاري 10:09 AM يادداشت(0)
 
 

Thursday, February 05, 2004

 
   
  يك وسوسه خطرناك به جونم افتاده..بهتره بخوابم قبل از عملي كردن اين وسوسه و به جاي خيره شدن به مونيتور و فكر كردنِ بيهوده و گوش كردن آهنگ اين بلاگ .
   
  بارون بهاري 10:11 PM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, February 04, 2004

 
   
  ديروز همه چيز عالي بود .خيلي بهتر از عالي . هواي ابري و نم نم بارون براي مَني که يکماه در سال بيشتر در زادگاهم نيستم و براي دوست عزيزي که براي اولين بار در عمرش اصفهان رو ميديد چيزي بود که هر دو مون رو به شدت به هيجان مي اورد . تمام خنده ها شوخيها و اذيت کردنهايي که به قول او رابطه مستقيم با علاقه و محبت داره همه و همه تا سالها از خاطرم محو نخواهد شد . تا جايي که چشمم توان داشت و ذهنم گنجايش ثبت ِ تصاوير رو داشت سعي کردم عکسهايي از اين روز رو براي هميشه در خاطرم حفظ کنم . از بالاي کوه ديدن بيشه هاي نا‌‌‌ژوان و رودخانه اي که مه خفيفي احاطه اش کرده از سويي و خانه هاي کاهگلي اطراف شهر از سوي ديگر صحنه اي ايجاد کرده بود که احساس ميکردم براي اولين باره که شهر را اينطور زيبا ميبينم . همه چيز زيبا بود جز خداحافظي عصر با دوستي که اصلا نميدانم بار ديگر چه زمان او را خواهم ديد و باز با شيطنتهايش روزي زيبا را تجربه خواهم کرد .
   
  بارون بهاري 12:27 AM يادداشت(0)