دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Sunday, February 27, 2005

 
   
  من نميفهمم چرا پاپها بايد اينقدر پير باشند كه هميشه مريض باشند.. فكر كنم پاپها انقدر زندگي را دوست دارند كه تا صدها سال به آن چسبيده اند . من هميشه پاپ را در يك ماشين كوچولوي شيشه دار ديده ام ,‌ زبانش را هم بلد نيستم . حتما پاپ ميداند كه خدا براي سعادتمند كردن انسان وجود دارد يا براي بدبخت كردنش و حتما براي تمام آنها كه زبانش را ميفهمند توضيح ميدهد كه انسان خودش به بدبختي مي افتد يا خدا او را به بدبختي مي اندازد . .من نميدانم آيا پاپها هيچوقت به خودكشي هم فكر ميكنند . لابد ايمان پاپها خيلي قويست كه پاپ شده اند .
   
  بارون بهاري 12:44 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, February 24, 2005

 
   
  خوب امشب كويت عروسي بزِ قنبره , شب عيد استقلاله . اينطوري هم كه من تو خيابونهاي اطراف خونمون ديدم دستور دادند كه هر چي پليس با ماشينهاشون يا موتورهاشون يا سوپر وانت هاشون و الخ .... نه خونه برند نه برگردند به مراكزشون و شبها رو تو خيمه و كنار خيابون و پياده رو بخوابند ‌!‌ مثلا نمايش اينكه ملت نترسيد ما اينجاييم و اي تروريستها و مخلان آرامش شما بترسيد كه باز هم ما اينجاييم . ظاهرش كه بيش از ارامش بخشي مسخره است . امشب از خيابون كنار دريا كه پيچيدم تو خيابوني كه ميره دم آپارتمان افتضاحي بود ... ۴ تا پليس همزمان اشاره هاي شب نما دستشون بود و هر كدوم يك اشاره اي به ماشينها ميدانند , يكي ميگفت واسا همزمان اون يكي داشت ميگفت برو .. ۲ تا ماشين هم كوبيده بودند به هم ! ‌احتمالا به خاطر همين واسا بروهاي مسخره شون .
حالا خوبه هنوز هيچ جا رو تو كويت منفجر نكردند با اينحال از يكماه پيش كه سر و صدايي شد كه يك گروه تروريست قصد دارند دمار از روزگار امرييكاييها تو كويت در بيارند حتي تو نمايش اول هم سالنهاي سينما نصفش پر نميشه ! حالا اونها گفتند خارجيها رو ميكشيم چرا كويتيها زرد كردند و ديگه سينما نمياند رو نميدونم . از اونجا كه در ۲ سال گذشته تقريبا هر آخرهفته سينما رفته ام "‌سو اي نو وات ايم تاكينگ ابوات " . روز شنبه هم "عيد آزاديه " ,اوليش استقلال از انگليس دوميش آزادي از عراق .
القصه كه فعلا اينجا ملت تا ۳ روز بوق بوق دارند .
   
  بارون بهاري 8:47 PM يادداشت(0)
 
 

Monday, February 21, 2005

 
   
  علرغم تمام مشكلات فقط يكبار ديدم كه پدرم گريه كنه . ۱۸ سال پيش , شبي كه مادرم بهش گفت از ايران تلفن زدند و مادرت فوت شده . اول ساكت شد بعد بغض كرد بعد سرش رو با دستاش پوشند و صداي هق هقش سكوت اتاق رو شكست , براي اولين و آخرين بار.اما ديشب من باز اشك پدرم رو ديدم..وقتي با تلخي ميگفت , خواهرت كه رفت..برادرت هم داره ميره.. تو هم.. و كم كم كلمه هاش در بغضش شكسته و جويده شدند و به سختي جمله اش را تمام كرد ‌:‌‌"‌و من اينجا تنها ميمونم " .. و سرش رو چرخوند كه اشكش رو نبينم .من چطوري بايد به اين پيرمرد دلداري بدم
   
  بارون بهاري 10:19 AM يادداشت(0)
 
 

Saturday, February 19, 2005

 
   
  چرا وقتي بايد بخوابم نميخوابم چرا تا آخر عمرم نميخوابم چرا وقتي ميگم خدايا تورو خدا اصلا انگار نه انگارت چرا وقتي داد ميزنم چرا بهم روح دادي جواب نميدي چرا وقت ميپرسم چرا ذره ذره پسش ميگيري جواب نميدي
   
  بارون بهاري 1:08 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, February 08, 2005

 
   
  پتو رو سرم ميكشم ..چشمهامو ميبندم ..بايد راهي پيدا كنم..بايد راهي باشه تا اون يك روزي كه با تو هستم تا ابديت طولاني بشه . غصه هامو لبخند ميزنم . هميشه راهي هست .
حواست كجا بود وقتي روياي "and they lived happily ever after " رو ازم گرفتي . شايد من بخوام ايمان دشاته باشم كه "پينوكيوي چوبي " آدم ميشه چرا ميگي نميشه .
دلم براي هر دو تا ( ‌۱ ,۲ ) ديفيد تنگ شده
   
  بارون بهاري 6:17 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, February 06, 2005

 
   
  ميگويي دوستم داري , ميگويم دوستت دارم پس اين تنهايي براي چيست
ميگويي مرا ميخواهي , ميگويم تورا ميخواهم پس اين فاصله براي چيست
   
  بارون بهاري 8:01 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, February 03, 2005

 
   
  معجزه زن بودن انگاه است كه تمام زيباييها را قادري حتي با تنها رقصيدن جلوي آيينه ببيني و تك تك روياهايي عاشقانه ات رو در حركت مو و خطوط بدنت مرور كني
   
  بارون بهاري 11:28 PM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, February 01, 2005

 
   
  بيا قايم موشك بازي كنيم..تو چشمهاتو ببند من توي بغلت قايم ميشم.. يادت باشه اگه چشمهاتو باز كني سُك سُك ميكنم ميبازي .
   
  بارون بهاري 12:05 PM يادداشت(0)