دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Monday, October 29, 2007

 
   
  تاب تاب عباسی
خدا منو نندازی
اگه میخوای بندازی
چی ؟
بندازی تو شهر بازی
این مانترای دختر خالهٔ ۲ ساله ام که از کله سحر تا وقت خواب میخوانه . پس فعلا تاب تاب عباسی.
   
  بارون بهاري 2:59 PM يادداشت(3)
 
 

Wednesday, October 24, 2007

 
   
  سکهء پیشوازی , گلهای ارکیده و مریم و رز ی که دایی آورده توی گلدان روی میز ,کنار سماور .
آش رشتهء نذری زن دایی; کنار حیاط مادربزرگ همانجا که بوته های گل رز بالا رفته و غنچه باز کرده اند . هوای ابری و آسمانی دقیقا به رنگ همان روز ِ بارانی کودکی ام که در کوچه مادر برزگ چرخ سواری میکردم و برگهای زردی که رقصان قاطی رشته ها میشوند .
خاله و دختر خاله ها و مامان دور دیگ آش زیر لب و بلند برای سلامت همه و به خونه بخت رفتن همه دعا میکنند . خلاصه اش یعنی اینجا, امروز. ایران, اصفهان .
   
  بارون بهاري 5:18 PM يادداشت(9)
 
 

Sunday, October 21, 2007

 
   
  خوبه یه نمه بارون زد تا دیوونگی کنم /کنیم و بگم تقصیر ما نبود مقصر بارونه .وقتی کنارم بودی , اگه این یه نمه بارون نمیومد روی شیشه های ماشین بشینه, تا آخر عمر به دلم میموند .
همه اش ۲۰ دقیقه است جدا شدیم و دلم تنگ شده براش. چطوری باید یکسال رو بگذرونم نمیدونم . لا بد مثل پارسال و سال قبلتر و سال قبلترش .
   
  بارون بهاري 12:04 AM يادداشت(3)
 
 

Friday, October 19, 2007

 
   
  متاسفانه هنوز دوستش دارم
   
  بارون بهاري 10:57 PM يادداشت(5)
 
 

Thursday, October 18, 2007

 
   
  چیه اینقدر ملت از تنهایی مینالند . من که توی این یکهفته هر چی آدم دیدم ۲ نفری بودند اصلا قحط آدم تکی یه .
   
  بارون بهاري 11:37 PM يادداشت(1)
 
 

Wednesday, October 10, 2007

 
   
  کلی دلم ميخواد بنويسم اما اصلا وقت پيدا نميکنم . فعلا خودم واسه جون خودم که عزيزه اميدوارم سالم برسم ايران . تا بعد ببينم وضعيت اينتر نت و اونترنت اونجا چه طورياست. خيلی يکدنيا ممنون از اونهايی که منو واسه ديدن تحويل گرفتند . ۳ ساعت ديگه بايد برم فرودگاه بهتره بخوابم.
شب به خير
   
  بارون بهاري 2:26 AM يادداشت(3)
 
 

Tuesday, October 09, 2007

 
   
  اين روزها ديوونگی کامله
تا ۶ وجب بالاتر از سرم توی شرکت کار ريخته سرم. ۱ ميليون کار نکرده برای سفرم مونده و تنها زمان آزادم از شرکت بين ۴ تا ۶ عصر و بعد از ۱۲:۳۰ نيمه شبه که ديگه هيچ بازاری باز نيست . ۲۴ ساعت هم تا پروازم بيشتر وقت ندارم . توی هر خيابونی هم که سر ميکشی ماشين توش غل ميزنه .به جای هیجان فقط دلشوره دارم و اعصاب خوردی چون نيمی از کارهام بلکه بيشترش به زمين مونده .
روی همه اينا اين بلاگ رولينگ فلان فلان شده هم رفته روی اعصابم
   
  بارون بهاري 1:11 AM يادداشت(2)
 
 

Sunday, October 07, 2007

 
   
  نميدونم کدوم پدر سوخته ای به رئيسها فهمونده که کارمنداشون عصای سحر آميز دارند و همه کاری ازشون بر مياد .
   
  بارون بهاري 1:25 AM يادداشت(4)
 
 

Friday, October 05, 2007

 
   
  داخل جعبه ام داشتم تومان و بعضی از مدارکی که ایران نياز دارم رو آماده ميکردم و برميداشتم که به برگه ای که مدتها پيش روش وصيتنامه ام رو نوشتم برخوردم . توی شرکت تمام برگه هايی که يک طرفش نوشته شده رو توی يک کشو ميگذارم برای چرکنويسی . وصيت نامه ام رو هم روی يکی از همون برگه ها نوشته ام و يکطرفش جدولهای درآمده . دوباره خوندمش و ديدم چقدر معلوماتش تاريخ گذشته است و اگه من توی يکسال گذشته ميمردم در واقع ۴ ميليونی که ديگه پيشم امانت نيست رو به عنوان امانت از حساب بانکيم برميداشتند ! و چندين ميليون ديگه رو که الان تصميم دارم جايی ديگه وصيت کنم به کسی ميدادند که اصلا دلم نميخواد يک ريال بهش کمک کنم !
تازه توصيه کردم که فلان پول رو هم برام حج برند در حاليکه خودم پارسال حَج ام رو رفته ام . بالای برگه هیچ تاریخی ننوشتم . ایندفعه یادم باشه تاریخ بنویسم .عجب وصيت احمقانه ای به جا ميگذاشتم اگه ميمردم ! اين وصيت فعلی رو چند سال تصميم داشتم بنويسم تا آخرش ۲ روز قبل از يکی از سفرهام که نميدونم کی بوده نوشته ام حالا هم بايد ۲ روز قبل از سفر بشينم يک چيزی بنويسم و امیدوارم ۲ -۳ سال طولش ندم تا وصیت نامهء چکنویسیه بعدی رو بنویسم .۲ تا موضوع هميشه برام نوشتنش رو سخت ميکنه اول اينکه احساساتی ميشم تا به پدر و مادرم ميرسم . نه ميتونم توی نوشته ام ازشون تشکر نکنم و نه ميتونم بنويسم چون گريه ام ميگيره ناجور . دوم اينکه نميدونم بگم کجا دفنم کنند چون مادرم قبلا يکجا رو وصيت کرده برای خودش و پدرم يک جای ديگه رو ! و من ميخوام پيش هر دوشون دفن بشم .
   
  بارون بهاري 5:29 PM يادداشت(5)
 
 

Monday, October 01, 2007

 
   
  سفر دلنشين تره وقتی به جز خودم کسی ديگه ای هست که برای دیدار روزشماری کنه .
فعلا که نيست پس... سه لا وی .
   
  بارون بهاري 7:26 PM يادداشت(8)