دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Saturday, February 27, 2010

 
   
  هر سال ۲۵ ( روز استقلال ) و ۲۶ ( روز آزادی ) فوریه کویت دچار جنون لحظه ای میشه . کوچیک و بزرگ به نسبت هیجانشون ذخیره ای از اسپریهای کف به دوش میزنند و میریزند توی خیابونها. یه چیزی تو مایه های چهار شنبه سوریهای ایران با این تفاوت که سلاح مبارزه اسپری کفه نه ترقه .
بعد از یکهفته همچنان غبار و خاک به شدت اولین روز باقیه .خیره شدن به آسمون هم کمکی به اومدن بارون نمیکنه . دوست دارم تصور کنم تا اینجا ۳ روز تعطیلی پر باری رو پشت سر گذاشتم. یکبار خوندن " A New Earth" رو تموم کردم و دوباره خونیش رو به صفحه ۷۰ رسوندم . به جرات میتونم بگم بعد از ۱۰ سال اولین کتابیه که بابتش اینقدر هیجان زده شدم و تصمیم دارم اینقدر بخونمش تا تمام جمله هاش در ذهنم ته نشین بشه . کتاب صوتی " Law of Attraction" رو شروع و تموم کردم. هر چند باید درست بشینم از اول گوشش کنم . اگه فرصت کنم میخوام هر طوری شده « جاودانگی» رو هم که با هزار مردن و زنده شدن به صفحه ۱۳۰ رسوندم و یکماهه توی کشوی کنار میز داره در جا میزنه تمام کنم . این کتاب شده مثل بختک و من نمیفهمم مشکل از منه یا ترجمه که حتی یه جمله کتاب یا یه صفحه اش تا اینجا به نظرم جالب توجه نبوده . این سومین کتاب میلان کوندرا بعد از آهستگی و بار هستی ایه که دارم با جون کندن پیش میبرم تا تمام بشه .
   
  بارون بهاري 11:19 PM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, February 23, 2010

 
   
  بعد از گلهای پنج شنبه و دوباره گل رسیدنها ی یکشنبه و خنده ها و رو به روی هم نشستنها , حرفها و گریه هاو خستگیهای له کنندهٔ کار و نفرینها و فحشهای زیر لبی. برای چندمین بار رابطه ام با "ا" رو متوقف کردم. امشب هم باز پرواز کرد برای گذراندن تعطیلات ۵ روزه در اردن .
هر کسی بتونه این ۵ روز از کویت میزنه بیرون و من جزو اوندسته ای هستم که نمیتونه. یا بهتره بگم تمایلی به سفر یکنفره ندارم.

Labels:

   
  بارون بهاري 11:33 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, February 18, 2010

 
   
  گاهی هم مثل الان به شدت دلم به حال خودم میسوزه به شدت دست به سر کودکم میکشم و براش زار میزنم .

Labels:

   
  بارون بهاري 11:36 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, February 12, 2010

 
   
  My Early Valentine



۱۰ روز سختی داشتم; دنبالهء ۲ ماه سختی که گذشت . پس لرزه های تمام شدن تجربه ای منحصر به فرد در زندگیم. چند روزیه که گوش کردن به کتاب « A New Earth » رو شروع کردم.
دارم با تلفن صحبت میکنم که میبینم یه مرد بنگلادشی با یه دسته گل جلوی میزم ایستاده و اسمم رو به طرز کج و معوجی تلفظ میکنه . ورقه ای که دستشه رو میگیرم و میبینم اسم من روش نوشته شده . مطمئن میشم گلها مال منه . فکر میکردم همه چیز با استیو تمام شده اما ۱۵ شاخه رز یه چیز دیگه میگند.
اولین یا آخرین گلی نیست که میگیرم اما بدون شک عجیبترینشه به خاطر مردی که پشت این گلهاست .

Labels:

   
  بارون بهاري 11:10 AM يادداشت(6)
 
 

Sunday, February 07, 2010

 
   
  امشب باد بدجور زوزه میکشه.
   
  بارون بهاري 12:03 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, February 02, 2010

 
   
  آیا فرشته ها با دیدن عشق ما آدمها بهمون حسودی میکنند و با دیدن اشکها و دلشکستگیهامون خوشحال میشند که انسان نیستند ؟
   
  بارون بهاري 10:49 PM يادداشت(2)
 
 

Monday, February 01, 2010

 
   
  گاهی تصور میکنی با داستان عشقت داری توی یکی از رمانهای جین آستین زندگی میکنی تا اینکه آخرش به خودت میایی میبنی در واقع بازیگر نقش دختر اغفال شده توی یه فیلم فارسیه درجه ۳ بودی. میدونی یعنی چی ؟ یعنی حتی ۱۰۰۰ فرسخ پایین تر از داستهای عشقیه فهیمه رحیمی . زندگیه دیگه پیش میاد !!
   
  بارون بهاري 10:32 PM يادداشت(0)