دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Thursday, November 29, 2007

 
   
  عجيبه ,نه عجيب نيست . عادت دارم / داريم به آدمها وقتی با موبایلهاشون از مرگ و تصادف عکس ميگيرند . پس اصلا عجيب نيست هیچکدوم از چیزهایی که امشب دیدم . وقتی فروشگاهِ پدرم تا آخرين سنگ سوخت , وقتی من سرم رو زير انداخته بودم و دلم نميخواست به اون شعله هايی که از دهانه مغازه بيرون مياد نگاه کنم. وقتی نميخواستم مامورهای بی کفايت آتش نشانی رو ببينم که ميگذارند ساختمانی 3 ساعت بسوزه و آتش به همه جا سرايت کنه ...عجيب نيست که صدها « انسان » با حرص و ولع با موبايلهاشون از آتش عکس و فیلم ميگرفتند . شايد برای اينکه فردا برای سرگرمی به ديگران نشون بدند يا برای هم فوروارد کنند که هی ببين وات إ کول فاير !
   
  بارون بهاري 1:11 AM يادداشت(3)
 
 

Wednesday, November 28, 2007

 
   
  خواب ميبنم همه دارند داستان مينويسند . همه هم دارند زندگی خودشون رو مينويسند . يکعده هم هستند که دارند همزمان نوشته های نویسنده ها رو اجرا ميکنند . بعد يک زنه هست داره مينويسه که به يک قاتل پول داده که بياد بکشتش . زنه سرش پایینه روی داستان زندگیش که داره مینویسه قاتله هم داره میاد طرفش . نگاه ميکنم ببينم زنه داستانشون عوض ميکنه يا ميزاره همونطور اجرا بشه که خوابم تمام ميشه .
   
  بارون بهاري 7:37 PM يادداشت(0)
 
 

Monday, November 26, 2007

 
   
  نه ميخونم نه مينويسم نه فکر ميکنم . کم کم دارم خوشبخت و رستگار ميشم !
   
  بارون بهاري 10:38 PM يادداشت(2)
 
 

Saturday, November 24, 2007

 
   
  با آدمهای مردد, دوست و پارتنر شدن همونقدر خطرناکه که پشت سر راننده های مردد رانندگی کردن .
   
  بارون بهاري 11:32 PM يادداشت(4)
 
 

Wednesday, November 21, 2007

 
   
  کی ميگه آدمها تصادفی سر راه هم قرار ميگيرند . کی ميگه يک روز جلوتر يا عقبتر يک ماه پيشتر يا پس تر در مکانی ديگه شايد انسانی ديگه سر راهش قرار ميگرفت ؟! هيچ تصادفی نیست . مصرانه میگم مطلقا هيچ تصادفی در آشنايی آدمها با هم نيست . تو خواستی خيال کن تصادفيست چون عاجزی از درک علتها و معلولها .
   
  بارون بهاري 5:45 PM يادداشت(3)
 
 

Monday, November 19, 2007

 
   
  اينقدر حق شناسی و مهربان که سالهای سال کنارم بمونی اما آيا سالهای سال هم عاشقانه نگاهم خواهی کرد. تحمل رفتنت آسونتر از عاشقانه نگاه نکردنته .
   
  بارون بهاري 11:41 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, November 18, 2007

 
   
  زندگی با همه سختي و بی مراميش از پس جون سختي و بی مرامي ما آدمها بر نمياد . اينهم خودش يک معجزه است.
   
  بارون بهاري 10:47 AM يادداشت(1)
 
 

Saturday, November 17, 2007

 
   
  اصلا نوشتنم نمياد يا حتی خوندنم . خواهرم چند روز پیش از ایران برگشت . خونمون توی اصفهان رو دزد زده . توی اینهمه سالی که خونه رو خالی گذاشتیم این اولین باره . دزد بعد از ظهر و از در بالکن اتاق من وارد شده . به جای اینکه فکر کنم دزده چی برده اولین فکرم اینه که اگه ۱۰ روز پیش در اون بعد ازظهری که روی تخت یکنفره ام دراز کشیده بودیم دزد میومد چطوری میشد . بعد یاده سامسونتی که تمام نامه هام و دفتر خاطراتم توشه میوفتم . خواهرم میگه دزده محتویات تمام کمدها رو وسط اتاقها پخش کرده بوده اما عجیبه که سامسونت منو نبرده ! جناب آقای پلیس که « شبها که ما میخوابیم اون دنبال شکاره » به مامان گفته تقصیر خودتونه دیگه خانم چرا خونه رو خالی میگذارید !! مثل اینه که ماشینتون رو بگذارید تو خیابون و بگید چرا دزد برد !!! ایشون با هوش و ذکاوت سر شار به مامان گفته باید خونتون رو اجاره بدید تا دزد نیاد !! آقای پلیسه مهربان همه کاری کرده که مامان رو از تشکیل پرونده منصرف کنه و موفق شده .
این بلاگرولینگ نازنین هم طاقچه بالا گذاشته و بلاگها رو کاملا عشقی پینگ میکنه و تا اين لحظه من توی عشق لیستش نیستم .
   
  بارون بهاري 4:23 PM يادداشت(1)
 
 

Monday, November 12, 2007

 
   
  بر خلاف پارسال امسال کلی کادو های خوشگل و به جا گرفتم برای تولدم . یک هفته است برگشتم کویت اما هنوز خودم رو پیدا نکردم . از خالی کردن چمدان و تمیز کردن و گردگیری تمام خونه با دستمال کاغذی گرفته تا جمع و جور کردن یک کوه نامه اداری و فاکتورهای دریافت و ارسال کالا و لیست کردن موجودیها برام خوشبختانه فرصت کمی میگذاره که فکر کنم . روزگار بر وفق مراده تا وقتی که بهش زاید فکر نکنم .
   
  بارون بهاري 10:58 PM يادداشت(1)
 
 

Sunday, November 04, 2007

 
   
  میون همه کارها و دلشوره ها و دلتنگیهای قبل از رفتن هان بودن . برای ۲۴ ساعت تمام پیچیدگیهای آنچه هست و نیست تمام میشود . با یک جمله ساده : آن مرد آمد . آن مرد لبخند زنان و مهربان آمد . آن مرد کیلومترها راه پیمود . آن مرد برای تولدم آمد . من آن مرد را بسیار دوست دارم.
   
  بارون بهاري 9:38 PM يادداشت(3)
 
 

Friday, November 02, 2007

 
   
  اونقدر دلجویی ات لذت بخش و دلنشینه که ملالی نیست اگه بازم دلم رو بشکنی .
   
  بارون بهاري 11:16 PM يادداشت(2)