دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Thursday, March 31, 2011

 
   
  با عجله و بطور اتفاقی میون کارهام دارم یکی از روزنامه های محلی رو ورق میزنم که میبینم تیتر زده ۳ تا دیپلمات ایرانی اخراج شدند از کویت و ۲ ایرانی به اتهام جاسوسی محکوم به اعدام شدند.
دیپلماتها به جهنم که اخراج شدند چون نهایتاٌ کاسه لیسهای حکومتند اما خدا میدونه اون ۲ تایی که محکوم به اعدام شدند کدوم بدبخت و بیچاره هایی هستند. آخه ایرانی و توی کویت و به فکر جاسوسی باشه ؟ زیاد به نظرم منطقی نمیاد.
از سیاست متنفرم و تا جایی که ممکن باشه نمیخوام در موردش بخونم یا بنویسم به طور ویژه وقتی در مورد ایران باشه. اما روسای مملکتم نه فقط مملکت مادریم رو غیر قابل زیست کردند بلکه با حرفها و کارهاشون میخواند مطمئن بشند ایرانیها هیچ جای دنیا آرمش یا امنیت نداشته باشند . عصبانیم و غمگین . این دلشوره لعنتی ام هم بهتر که نشده هیچ داره دیوانه ام میکنه.
   
  بارون بهاري 11:57 PM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, March 29, 2011

 
   
  یعنی طوریه که میرسم خونه هم باز برای شرکت کار میکنم. یکسره به این فکر میکنم که اگه زندگی و شوهر و بچه ای یا دلمشغولی بهتری داشتم عمرا کارم به اینجا نمیکشید که باز برم توی ایمیل کاریم وول بخورم و تا میرسم خونه باز بشینم سر کار کردن تا ۱۱ شب !
   
  بارون بهاري 12:12 AM يادداشت(0)
 
 

Saturday, March 26, 2011

 
   
 

امروز بعد از ظهر یه طوفانِ خاکی بیسابقه کویت روبه طور ناگهانی پوشوند و تا الان که ساعت ۱۱ شبه ادامه داره. اینطوری که سایت فرودگاه رو چک کردم تمام پروازها کنسل شده.
نزدیک شدن ابرهای سیاهی که در واقع چیزی جز خاک نبود از طرفی مثل جلوه های ویژه فیلمها بود و از طرفی ترسناک.
   
  بارون بهاري 12:03 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, March 23, 2011

 
   
  کی میگه زنها پیچیده اند‌؟ در حالیکه این مردها هستندکه اصلا قابل درک نیستند. ۴ روزه گل رز قرمز داره برام میفرسته اما وقتی بهش پیامک میدم که «چرا داری برام گل میفرستی» جواب نمیده.

Labels:

   
  بارون بهاري 10:58 PM يادداشت(3)
 
 

Sunday, March 20, 2011

 
   
  Super Moon

جریان «ماه عظیم» منو بیش از نوروز هیجان زده کرده.
   
  بارون بهاري 10:50 PM يادداشت(0)
 
 

Saturday, March 19, 2011

 
   
  مامان هفت سین رو چید برامون روی میز و الان نشسته توی فرودگاه که بره اصفهان. پروازش یکساعت تاخیر داره. به نظرش نباید مامان بزرگ رو در اولین عیدش تنها بگذاره. اولین عیدیه که مامان بزرگه زیر خاکه.
نمیدونم کی و کجا دیگه عید برام عید نشد. تمام امروز سعی کردم به خاطر بیارم آخرین نوروزی که ایران بوده ام چه زمانی بوده شاید ۱۰ سال یا ۱۴ سال پیش بوده ولی چیزی یادم نمیاد. البته همیشه ۷ سین و عیدی بوده فقط همینجا کویت.
حسرتی ندارم. دلم برای چیزی در ایران یا نورزو تنگ نشده. آیا باید متاسف باشم؟ نمیدونم!
اونهایی که نوروز براتون نوروزه. نوروزتون مبارک.
   
  بارون بهاري 11:19 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, March 11, 2011

 
   
  نمیخوام به گذشته فکر کنم اما این گذشته است که بیخبر میاد و ذهنم رو تسخیر میکنه. زندگی نه با زبانی شیرین بلکه با ترشرویی بهم یاد داده چطور خاطرات رو توی صندوقچه های صعب الوصول جا بدم.
اول صبح جمعه ای دارم نوشتهء یکی از وبلاگها رو میخونم در مورد اینکه باید زندگی کرد و کشف بهانه های ساده زندگی.
ناگهان با تو نشسته ام توی اون قهوه خونهء گرم و دارم هات چاکلتم رو میخورم. مثل همیشه تو پیشنهاد دادی بریم داخل و برام چیزی سفارش بدی .از سرما به اونجا پناه بردیم. اولش به خاطرم نمیاد کدوم یکی از شهرهایی بود که ازش گذشتیم. آها, هایدلبرگ بود . یه کوچهء سنگفرش با کلی قهوه خانه های دعوت کننده. باد میومد و بارونی بود. شب قبلش بهم کادوی تولدم رو داده بودی. نه... نمیخوام به قبلتر یا بعدترش فکر کنم.
متاسفم که مرد زندگیم نشدی. خیلی دلتنگتم.

Labels:

   
  بارون بهاري 12:09 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, March 10, 2011

 
   
  مرحلهء جدید دلشوره ام از اول مارچ شروع شد. تپش قلب همراه با کوتاهی نفس و دلشورهء بی وقفه. میدونم این روزهای بد هم میگذره و بدتر از اینش هم گذشته اما دلشورهه بدجوری آزار دهنده است.
ریم و دلال هر دو این هفته استعفا دادند اولی نمیخواد نوزاد ۴ ماه اش رو با خدمتکار خانگی بگذاره و دومی داره ازدواج میکنه و شوهرش موافق نیست با کار کردنش. منهم دلم میخواد استعفا بدم تا از شر رییس زنم و مرضهایی که داره به جونم میندازه رها بشم اما تنبلتر از اونم که شروع کنم به رزومه فرستادن و مصاحبه رفتن.
   
  بارون بهاري 8:10 PM يادداشت(0)
 
 

Thursday, March 03, 2011

 
   
  One Fine Day

دیشب از سفر برگشت. امروز ظهر پیامک فرستاد: امروز بارها با نیاز شدیدم که بیام سر میزت و باهات صحبت کنم مقاومت کردم . حتما قبل از رفتن بگذار ببینمت.
ساعت ۴ میرم دفترش. میخوام بدون بحث و سریع و برای آخرین بار این دفترچه بسته بشه. به منشیش میگم خواسته منو ببینه لطفا بهش خبر بده اینجام. مجبور میشم ۱۰ دقیقه ای منتظر بشم. منشیش اصرار میکنه که قیافه ام بهم ریخته است, با تعجب میپرسه نکنه استعفا دادی. میگم نه هنوز.
وارد دفترش میشم و بدون نگاه کردن بهش میشینم روی صندلی. میگه لطفا در رو پشت سرت ببند. مجبور میشم برگردم و در رو ببندم.
میگه : میدونم ناراحت,دلشکسته و سر خورده ای فقط بدون که احساس مشابهی داریم.
از محلی که نشسته ام و از دیوارهای شیشه ای بیرون رو نگاه میکنم
میگه : متاسفم برای اتفاقی که افتاده و هیچ اختیاری نداشتم و تمام اتفاقات رو برام تعریف خواهد کرد. توضیح میده که به زودی برای ادامه کارها باید برگرده ژوهانسبورگ و اینبار همه چیز درست پیش میره. و حرفهای دیگه که زیاد توجهی بهش نمیکنم.کمی مکث میکنه چون هنوز دارم بیرون رو نگاه میکنم بدون عکس العملی.
ازش میپرسم حرفت تمام ؟ میگه تمام.
میگم‌‌: پس روزت خوش. بلند میشم و از دفترش خارج میشم

Labels:

   
  بارون بهاري 5:54 PM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, March 01, 2011

 
   
  باید دوباره خوندن کتابهای روان درمان رو شروع کنم. زندگیم به شدت سنگینی میکنه روی روحم. کارم, روابطم و افکارم هیچکدوم منشا شادی یا بارقه ای در زندگیم نیستند.
روزهای زیادی زندگی سخت میشه بدون داشتن یه همراه همدل یا هم سخن.
   
  بارون بهاري 11:20 PM يادداشت(0)