دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Sunday, August 29, 2004

 
   
  ۳ هفته اي هست كه "I, Robot" رو سينماهاي اينجا آورده و من توي آخرين روزهاي اكران رفتم فيلم رو ديدم. اگه پرداختِ‌ امريكايي و هاليوودي فيلم رو كه باعث شده كارگردان و فيلمنامه نويس تلاشي براي به عمق داستان رفتن نكنند رو ناديده بگيريم به نظرم آدمهاي فيلم كاملا فاقد شخصيت پردازيه منحصر به فرد بودند . يعني ميشد سپونر (‌ ويل اسميت )‌ پليسي كه از ربوتها خوشش نمياد و يا روانشناس ربوتها سوزان (‌بريجيب مويان )‌ ‌رو برداشت و به جاش هر هنرپيشهء ديگه اي رو نشوند .
سوني يك روبوت "Ns-5" از تمام انسانهاي فيلم انساني تر بود و تنها جمله اي كه از تمام ديالوگ فيلم توي ذهنم حك شده مال وقتيه كه سوني رو به علت تداخل احساسش و ۳ قانون ربوتها تصميم به از بين بردنش گرفتند و رو به دكتر روانشناس ربوتها كرد و شمرده اما با ترديد گفت : "I think not dieing is better ..dont you think so Dr.؟ " . سوني تنها شخصيت فيلمه كه علرغم شباهت ظاهريش به هزارها روبوت "NS-5" كاملا منحصر به فرد و دوست داشتنيه, همونطوري كه خودش هم گفت :‌ " I am Uniq" .
تمام صحنه هايي كه سوني حضور داره بار احساسي بيشتره و تاثير گذارتري روي بيننده داره در مقايسه با صحنه هاي احساسيه آدمهاي فيلم . صحنه اي كه سوني از آرزوي مبهمي كه در سر داره و ماهيت اونو نميتونه تشخيص بده بسيار موثر تر از زمانيه كه " ويل" براي دختر روانشناس تعريف ميكنه كه چطور دست و كتف راستش رو رد يك تصادف از دست داده و چرا به ربوتها بي اعتماده .
دلم خيلي براي سوني تنگ شده .
   
  بارون بهاري 1:01 AM يادداشت(0)
 
 

Monday, August 23, 2004

 
   
  من هنوزم دوست دارم که بهت فکرکنم . اصلا ميدوني چيه ؟‌ هميشه دير وقت شب که ميشه بيش از هميشه ميخوامت . ياد ته اون شب تلفن نزدي ؟ من فکر کردم نخواستي اما تو شمارمو نداشتي . سعي کردم بخوابم اما يک دفعه همه جا لرزيد من فکر کردم زلزله اومده از جا پريدم اما هيچي تکون نخورده بود فقط دنيا بود که دور سرم چرخيده بود . اما اخرش پيدام کردي . هميشه شب دير وقت که ميشه فکر ميکنم پيدام ميکني ..
   
  بارون بهاري 3:22 AM يادداشت(0)
 
 

Sunday, August 22, 2004

 
   
  و انگاه انسان بازار را خلق کرد تا همه چيز در آن خريد و فروش شود
   
  بارون بهاري 2:32 AM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, August 17, 2004

 
   
  بيا از امروز يك بازي جديد بكنيم. به هم حرفهايي بزنيم كه قبلا به كسي نگفتيم ,‌ جمله هايي بسازيم كه تا حالا نساختيم . هر كي جمله تكراري گفت ميبازه . بگذار ببينم چند تا جمله غير تكراري تو چنته داريم .ميدوني كه تو اين بازي "‌دوستت دارم"‌ هم استثناء نيست , اگه بگي ميبازي .
   
  بارون بهاري 6:40 PM يادداشت(0)
 
 

Sunday, August 15, 2004

 
   
  بدتر از تنهايي اينه كه تنهاييت را آدمهايي كه با تو فاصله دارند پر كنند . از سر شب اين جمله مثل يك استوانه خط افتاده توي ذهنم ميچرخه . و اما آخر شب ساعت 11 دوستم از انگليس تلفن ميزنه. با بغض و شادي و شرمندگي و امتنان يكساعتي حرف ميزنيم ميخوام وقتي حرف ميزنه دستش رو بگيرم توي چشماش نگاه كنم و موقع خداحافظي ببوسمش و گونه اش را نيشگون بگيرم مثل قديمها اما فقط بوسه هايي از پشت سيمها به او ميكنم . دوست ديگرم آنلاين با سر درد و سر گيجه اما صبور و ساكت منتظر است تا برگردم و خداحافظي كند . او را هم ميبوسم باز از پشت سيمها و مونيتوري كه تار است .... آري بدتر از تنهايي.....
   
  بارون بهاري 1:34 AM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, August 04, 2004

 
   
  مثل نور ماه تو شبهاي مهتابي
يا نور خورشيد ميون ابرهاي باروني
مثل يك شاپرك , يك پروانه يك زنبور ...ميون چمنهاي آب خورده به دست باغبون
مثل رودخونه با هزار تا آب پيچٍ كوچولو
مثل يك جادهء خيلي خيلي دور وسط دشت و كوه و بيابون
مثل يك بادباك سرخ كه ميرقصه و بالا ميره تو افتتاح يك جشنٍ خوب
آره مثل يك بادباكِ‌ سرخ ميخوام دور بشم .. دور
   
  بارون بهاري 6:45 PM يادداشت(0)
 
 

Monday, August 02, 2004

 
   
 
مال ۲ روز پيش

بايد اماده بشم برم شركت اما به جاش خيلي خونسرد ميرم براي خودم آب پرتقال ميگيرم و ميام ميشينم پاي فوتبال . مغز و بدنم بيحسه بعد از بدنسازي . بلافاصله فوتبال ايران -كره شروع ميشه ,‌ بيخيال سر كار رفتن ميشم ... يادم نمياد آخرين باري كه فوتبال ايران رو ديدم كي بوده ! فكر كنم بعد از اون باخت ۳-۰ به بحرين ديگه هيچوقت ننشستم پاي بازيهاشون . اين دفعه ميشينم و باز بي اختيار داد ميزنم و دستهامو به هم بكوبم . وقتي بازي ۲-۲ شد يادم اومد كه چرا فوتبال نميبينم ! اين تيم عادت داره ايرانيها رو زجر بده !! به خودم ميگم يك كاره , نه اينكه خيلي اعصاب درست و حسابي داري فوتبال ديدنت هم ميگيره . بيخيالش ميشم و ناچار لباس ميپوشم و راهي ميشم . شب كه نتيجه رو فهميدم باورم نميشد , كمي دلم سوخت كه وسطش بيخيال شدم.
**********
چند شب پيش حسابي زده بود به سرم !‌ميخواستم ساعت كوك كنم نصف شب بيدار بشم گرد هم آيي دموكراتها تو بوسطن رو ببينم !! از فكر اينكه زده به سرم بيخيال شدم .
*********
ديشب كلي خواب ديدم . همه اش هم به انگليسي . مهموندارٍ‌ هواپيما بودم , شب روي اين تختهايي ميخوابيدم كه مثل ميز غذاهاي توي هواپيما باز ميشدند , چند طبفه هم بود وقتي بلند ميشدي ميشستي سرت ميخورد به تخت بالايي ,‌ بعد از بيدار شدن هم كلي بايد يك سيمهايي رو از خودت جدا ميكردي . گفتم كه چقدر بپرم خسته شدم از بالا بودن . بعد هواپيما نشسته بود رو زمين براي سرويسٍ قبل از پرواز كه بارون گرفت ,‌من گفتم ميرم از كابين خلبان بارون رو نگاه ميكنم . اما كابين سطحش پايين تر از كفِ هواپيما بود بايد خم ميشدم و زمين خيز ميرفتم تو كابين . بعد يك جا چك پاسپورت و تفتيش الكترونيكي بود . از بس هول بودم پاسپورتم رو دادم دست يك بچه كه از روي بازيگوشي دستشو آورده بود اين طرف ميله .حتي پاكت عكس و پاسپورتمو هم گذاشتم رو اون نواره كه ميره زير اون دستگاه تفتيشه . خيلي هول بودم نميدونم چرا ! بازم خيلي ديگه ديدم
   
  بارون بهاري 11:06 AM يادداشت(0)