دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Monday, July 18, 2011

 
   
  ۴ ماه گذشت و همچنان اضطرابم ادامه داره. دیروز از شرکت که اومدم بیرون پشت اولین چراغ قرمز ایستاده بودم که حس کردم نفسم بالا نمیاد ; تلاشم برای نفس کشیدن تبدیل به هق هق شد ولی همچنان نمیتونستم نفس بکشم.
امروز بالاخره رفتم متخصص قلب و اونهم بعد از آزمایش خون و نوار قلب و عکس از قلب گفت هیچیم نیست ! و من موندم با یه قلب سالم و حالتی مریض گونه که نمیدونم پیش چه دکتری برم برای معالجه.
البته سریعترین راه علاجم اینه که استعفا بدم و از این زنیکه مدیر دیوانه ام جدا بشم اما اونوقت لا بد دچار افسردگی بیکار بودن میشم !
به شوخی بهش میگم : چطوره استعفا بدم و شروع کنم با تو که میری ماموریت بیام سفر. کاملا جدی میگه : همینکارو بکن.

Labels:

   
  بارون بهاري 11:51 PM يادداشت(0)
 
 

Saturday, July 02, 2011

 
   
  یه روز بابا اومد خونه با یک پرندهء پا شکسته توی قفس. گفت یه بنده خدایی ۱۰ روزی رفته سفر خواسته اینو براش نگه داریم تا برگرده . قفسش هم چون از بلندی افتاده پاش شکسته. از اون روز نزدیک ۴۵ روز میگذره و از صاحبش خبری نیست.
رنگ و اندازه یه گنجشکه. به خاطر پای شکسته اش از جاش نمیتونه تکون بخوره. چند باری هم به خاطر نامساوی بودن پاهاش یا هر چیزی تاق باز افتاده بود تو قفس و مامان صافش کرد. اکثرا کز کرده و شبها هم سرش رو میکنه زیر بالش. صداش اصلا در نمیاد. به نظر افسرده میاد حتی بال بال هم نمیزنه. معلوم نیست صاحبش چیکارش کرده. گاهی میشینم نگاهش میکنم و باهاش به زبون بچه ها حرف میزنم دلم ریش میشه براش. مامان و بابا خیلی هواشو دارند. صبحها ساعت ۶ که بابا پای تلفزیون میشینه صبحانه بخوره قفس رو میگذاره کنارش تا با هم صبحانه بخورند. مامان هم طول روز جا به جاش میکنه که جاش خوب باشه و منظره اش عوض بشه. شبها هم یه پارچه ای میندازه رو قفس که مبادا از کولر سردش بشه.
جدیدا شروع کرده جیک و جاکی بکنه. مامان هر روز سعی میکنه کشف کنه که چه صدایی خوشحالش میکنه همون صدا رو براش در بیاره. ظاهرا صدای زنگ تلفن براش جذابه واسه همین مامان هی از تلفن خونه زنگ میزنه رو موبایل و از موبایل روی تلفن خونه . چند روزیه که مامان در قفس رو هم باز میگذاره که دلش نگیره اما خوب اون از جاش تکون نمیخوره.
خیلی زندگی گندی داره این پرندهه. مهم هم نیست ما چقدر دلمون براش بسوزه یا بهش محبت کنیم.
   
  بارون بهاري 11:26 PM يادداشت(0)