دوستان


آرشيو
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 2011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013


تماس
Barroon@gmail.com



Template by
ARDAVIRAF
 
 

Sunday, June 29, 2008

 
   
  محمد همکار مصريم اسناد فارسی رو که دستمه ميگيره و سعی ميکنه بلند از روش بخونه . بهش لبخند میزنم
مدحت همکار مسیحی و مصری که تحلیل گر مالی ارشده ميگه اصلا مهم نيست اگه تمام دارائيهای بانک ملی ايران رو بلوکه کنند فقط بانک اذيت ميشه هيچ تاثيری روی هيچ چيز ديگه ای نداره. ميگه ايران با عراق فرق ميکنه . عراق حکومت فاسدی داشت اما دولت ايران اينطور نيست و ايران کشور بزرگ با منابع قوييه . بهش لبخند ميزنم
وليد همکار مصری ديگه ام ميگه نمیتونی بسته ات رو با فدکس بفرستی ایران . میگم با ایران کاری ندارم میخوام پست کنم کانادا . میگه : مگه ایران چشه ؟ بهترین کشوره . میگم : چیزیش نیست فقط من بسته ام رو میخوام بفرستم کانادا. میگه : میدونی​؟ برای بزرگ شدن باید رنج کشید . میگم : کاملا موافقم حالا مقصودت کار خودمونه یا سیاست ؟ میگه : هر دوش اما ببین درسته ه بعضیها ایران رو اذیت میکنند اما عوضش خیلی بزرگ میشه . لبخند میزنم.
   
  بارون بهاري 12:46 AM يادداشت(1)
 
 

Thursday, June 26, 2008

 
   
  ‌آدمها در کل دو دسته اند و بودن در هر دسته ای مسیر زندگی و بودنشون رو شکل میده.
دستهء اول از موقعيتها و اتفاقات جديد و نا شناخته ها ميترسند و دوری میکنند ;دسته دوم هيجان زده و کنجکاو میشند .
   
  بارون بهاري 7:42 PM يادداشت(1)
 
 

Monday, June 23, 2008

 
   
  خاک بر سر هر چی هورمونه . اخرش اگه يه روز قبل از مرگم هم باشه بايد بفهمم خلق سگی ام وقتهايی که ميزنم همه چيز رو خراب ميکنم تقصير خودمه يا هورمونمه . بهانه گيريهام منطقی ايه يا عقلم تحت تاثير بی نظمی هورمونی دچار وهم و خیال میشه و صغری کبری های عنتری میسازه و با ماليخولياش میزنه تلاشهای قبلی رو منهدم میکنه . يعنی اين هورمون گور به گور شده بلايی سر زندگی من آورده که ...
   
  بارون بهاري 1:00 AM يادداشت(2)
 
 

Saturday, June 21, 2008

 
   
  دختر بودن سخته و زمانهايی سخت تر هم ميشه . وقتی برای يه مهمونی تولد اگه ساده بری لقب شلخته و خسيس و بدسليقه بهت ميچسبه و اگه ساعتها وقت خريد و اماده شدن کنی تا دستبند و گوشواره و گردنبند و انگشترت با رنگ لباس و زينت مو و کفش هم خوانی داشته باشه تا ازت دختری زيباتر بسازه, سطحی و بيکار و بی غم و دختزک عروسکی لقب ميگيری.
   
  بارون بهاري 1:03 PM يادداشت(0)
 
 

Wednesday, June 18, 2008

 
   
  امروز هم خاکی بود . غبار بود و هست . فقط اگه نزديک کوير و صحرا زندگی کرده باشيد میفهمید چی میگم . از زمستون به علت کمبود بارون ( تو بخون نبود بارون ) به طور منقطع هوای خاکی /غباری داشتيم اما الان که تابستان شروع شده ديگه انقطاعی نيست . همه روزه هوا رنگ خاکه . نه خورشید میبنی نه ماه . شهر زیر یه لایه خاکه و زندگی هم . هواشناسی گفته بود پايان هفته غبار کمتر ميشه , نشد . تيتر اول روزنامه امروز اين بود « تمام سال غبار ماندنيست » ;نوشته احتمالا مثل سال ۱۹۷۹ ميشه که ۲۳۵ روز غبار بوده .
دلتون هوس کويت نکرده ؟ اينطرفها نمياييد دور هم باشيم کمی و خاک بازی کنيم.
   
  بارون بهاري 11:49 PM يادداشت(5)
 
 

Tuesday, June 17, 2008

 
   
  ميگه : اگه بيماری بدی بگيرم و مردنی بشم مايلی خبر دار بشی ؟
ميگم : نه . مگه وقت خوشی ات خبرم کردی که موقع ناخوشيت ميخوای خبرم کنی ؟
حالا که ميان صحبتهاش ميگه ۴:۳۰ بايد بيمارستان باشه . نمیپرسم برای کی يا برای چی . نميخوام بدونم . واقعا نميخوام بدونم . نگران هم نيستم . خودش ميخواست بيتفاوت بشم , خوب شدم . با همان مردانگی اون دسته از مردها که « نمیخواند من آسیب ببینم » . ممنون معشوق سابق و نيمه آشنای امروز که مرا بیتفاوت کردی!
   
  بارون بهاري 12:28 AM يادداشت(0)
 
 

Monday, June 16, 2008

 
   
  در حال حاضر زندگی بالکل رفته مرخصی شاید هم مرده و کار به شدت در تکاپوئه .
شرکت جدیدم یه شرکت سرمایه گذاری و اداره سرمایه های غیره که تقریبا توی 40 کشور فعالیت میکنه منجمله ایران و اینجاست که میگم امان از ايرانی بازی ايرانيان ارجمند . ذیلا مکالمه من با مدير دفتر تهران .
اقای مدير : خانم ... براتون يه نسخه از قرار داد رو ايميل کردم بديد به آقای ... ( مدير بخش شعبه ها و شرکا )
من : به فارسيه قرار داد ؟
آ.م : بله
من : من يه مدرک فارسی رو جلوی يه مرد هندی بگذارم چی ازش ميفهمه ؟
آ.م : حالا شما بگذاريد
من : لطفا ترجمه اش رو بفرستيد
آ.م : حالا شما بگذاريد ..چيزی که نيست يه سری امور ساده است .
من : بله متوجه ام ..من میگذارم اما این قرارداد بر میگرده روی میز من ! و باید ترجمه اش کنم و میکنم اما ترجمه رسمی و حرفه ای ميخوام چون يه مدرک رسميه
آ.م : حالا چيزی نيست ..شما بگذاريد اگه خواست بگيد
من : جناب آقای ... من دارم عرض ميکنم ميخواد . اينجا کسی فارسی نميخونه .. متوجه ايد که ؟
آ.م : ترجمه طول ميکشه هاااااااا ( با چنان تشديدی که يعنی بيخيالش بشيد !​)
من : آقای ... من که میدونم کنار هر بقالی دارالترجمه هست . هزينه ترجمه هم مسلما ايران ارزونتره و ايرانی که انگليسی ترجمه کنه خيلی فراونتر از کويته . دیگه چی طول میکشه ؟!
و ....
همچنان کشمکش برای ارسال ترجمه يه قرارداد رسمی 1۰ صفحه ای ادامه داشت . حالا چرا اين لج منو در آورده ؟
چون تمام هزينه های دفتر ايران رو ما (کويت ) پرداخت ميکنيم و مسلما همون هزينه ترجمه رو . توی هفته جاری هم برای تجديد قرارداد اجاره دفتر تهران ۱۰۰ هزار يورو پرداخت کرديم در کنار پرداختهای ديگه ! اونوقت ايرانی بازی رو به حدی رسوندند که يه مدرک رسمی رو حاضر نيستند انگليسی اش رو ارسال کنند .
و نهايت داستان اينکه جناب مدير حتی به قرارداد نگاه نکرد همينکه گفتم فارسی گفت ترجمه کن برام بيار ! نميدونم اگه من يه کارمند عرب بودم بازم دفتر ايران مدرک فارسی ميفرستاد؟
هزينه ترجمه توی ايران صفحه ای چنده ؟
پ.ن : اينجا هزينه هر صفحه ترجمه تخصصی ۵ دينار کويته يعنی ۱۷هزار تومان
   
  بارون بهاري 10:47 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, June 13, 2008

 
   
  از ۴۸۰ تا پرسنل شرکت جديدم به طور تقریب ۲۸۰ تاش هندی هستند ; منم هر روز دارم فيلم هندی مجانی ميبنم . اونم نه فيلمهای ۳ ساعته بلکه ۱۰ ساعته .
   
  بارون بهاري 1:01 AM يادداشت(1)
 
 

Wednesday, June 11, 2008

 
   
  نصف خواب دیشبم اين بود که رئيسم رو که يه مرد توپولوی هنديه کول باقالی کرده بودم و اينطرف اونطرف ميرفتم .حالا شب بخير تا ببينم امشب خواب چی ميبينم
   
  بارون بهاري 1:11 AM يادداشت(0)
 
 

Monday, June 09, 2008

 
   
  چندين سال پيش کامبيز میگفت : احساس عذاب وجدان نکن که مردی رو علرغم کارهايی که برات کرده دوستش نداری. اين وظيفه تو نيست ;اون نتونسته تو رو عاشق کنه .اين روزها که تو رو عاشقانه دوست دارم تایید میکنم :
مردها دو دسته اند . ۱- مردهایی که بلدند زنان را عاشق کنند . ۲- مردهایی که بلد نيستند .
   
  بارون بهاري 11:54 PM يادداشت(1)
 
 

Saturday, June 07, 2008

 
   
  يکماهِ بيمهء ماشین رو تجديد کردم و شماره اش هم عوض شده بود و من حتی بهش نگاه نکرده بودم تا امروز . شمارش شده ۵۰۵۵
   
  بارون بهاري 11:29 PM يادداشت(0)
 
 

Friday, June 06, 2008

 
   
  با خوندن وبلاگهای فارسی بيشتر و قاطع تر به اين نتيجه ميرسم که برای جزئی از جامعه ايرانی و به ویژه وبلاگستان بودن بايد جزو ۳ دسته بود :
۱- خيلی کول و با کلاس و تيتیش مامانی و همه جا رفته و همه چيز ديده
۲- خواندن کرور کرور کتاب ; فلسفی و ادبی و علمی و فنی و شعر و داستان و نمايشنامه و هر چیزی که به عقل بشر رسیده و نوشته ,از ادبیات ایران تا جهان . دیدن کرور کرور فيلم ( مسلما از سينمای اروپا و چين و ماچين ) . دیدن تئاتر و نمایشگاه هنری و گوش دادن موسيقی از همه جای دنيا و همه نوع و صد البته نقد کردن همه اش . ۳- بيخيال همه اينها بودن و در دسته جوادها قرار گرفتن
و نهايتا اينکه خوندن وبلاگها این اواخر به شدت افسرده کننده شده و سخت تر میتونم خودم رو جزيی از جامعه ايرانيها حس ميکنم .حالا يا دنيای فارسی زبانان با شدت برق داره پيشرفت ميکنه يا بدون هيچ شدتی فقط داره پيشرفت ميکنه و در هر دو حالت من سر جام در جا ميزنم و به شدت احساس خود بیسواد بینی میکنم. البته يه سری نتيجه گيريهای ديگه هم دارم اما بماند برای بعد . لازم به ذکره ,دخيل در سياست داخلی و منطقه ای و جهانی رو از قلم انداختم
   
  بارون بهاري 10:10 PM يادداشت(3)
 
 

Thursday, June 05, 2008

 
   
  اعصاب خورد کننده گی اين روزهای زندگیم به اندازه Lost و Prison Break شده .فقط مطمئن نيستم سری چندمش و چند سری ديگه اش مونده .
   
  بارون بهاري 9:09 PM يادداشت(1)
 
 

Wednesday, June 04, 2008

 
   
  اين اصلا عادلانه نيست . شيخ ما (کويتيها ) بيخبر مرد و نشد از تعطيلات مربوطه اش استفاده بهينه کرد . سالگرد هم براش نميگيرند که از حالا برای تعطيلات سال آينده اش برنامه ريزی کنيم. اونوقت شما توی ايران ۵ روز تعطيلی داريد.
بيخود نيست توی روزنامه نوشته طبق آمار مجله اکونوميست ايرانيها رتبه ۹ رو دارند در بين کشورهايی که بيشترين خرج رو برای تعطيلات ميکنند . لا بد نميدونه ايرانيها ۳ برابر بقيه کشورها تعطيلی دارند .
   
  بارون بهاري 11:29 PM يادداشت(0)
 
 

Tuesday, June 03, 2008

 
   
  به این نتیجه رسیدم که رییس جدیدم از زیر مجموعه های خون آشامه. ۵ عصر که میشه با تاریک شدن هوا و بعد از ۹ ساعت کاری تازه برای کار هیجان زده میشه و نمیگذاره پامو از شرکت بیرون بگذارم .
   
  بارون بهاري 1:02 AM يادداشت(0)
 
 

Monday, June 02, 2008

 
   
  روز عوض شد ; فرقش همينه ,چند لحظه ای آنسوتر. ميبينی ؟ چيزی عوض نشد .
تو سلام کردی در اين فاصله من فرارت دادم .
تو , هم برنگشتی از سفر آخر هفته ات .
من هنوز بيدارم و چشمها و زانوهام درد ميکنه مثل دیروز و تمام روزهای دو هفته گذشته.
همه چيز مثل ديروز است;.همچنان.
   
  بارون بهاري 12:58 AM يادداشت(2)
 
 

Sunday, June 01, 2008

 
   
  ديشب نوشتم از دوست داشتنت از آشنايی و جداييمون . دوستانه بود و عاشقانه . اما ميدونی ؟ امروز وقتی خسته بودم میون تمام کارها برای توصیفت یک کلمه به ذهنم رسید .. ترسو
   
  بارون بهاري 11:43 PM يادداشت(0)