|
|
Thursday, January 31, 2008 |
|
|
|
|
|
ميگه خداحافظی کار آدمهای نابالغيه که ميخواند ادای بالغها رو در بيارند . رفتم توی فکر که شايد حق داره . |
|
|
|
بارون بهاري 4:14 PM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Tuesday, January 29, 2008 |
|
|
|
|
|
کيوان از مرگ و نوع عزاداری نوشته. امشب يک هنرپيشه مورد علاقه ام دنييل دی لوييس هنگام دريافت جايزه بهترين هنرپيشه مرد خطاب صميمانه ای راجع به عمق خلاقیت يکی ديگه از هنرپيشه های دوست داشتی هيث لیگر گفت . بعد از اين چند روزی که ميگفتم چه الکی الکی پسره خودش رو به کشتن داد . اینبار بی اختيار آروم آروم برای هيث گريه کردم . |
|
|
|
بارون بهاري 12:18 AM
|
يادداشت(2)
|
|
|
|
|
|
فرق آدمهايی که اشتباه ميکنند با اونهايی که نميکنند يه چيزه دسته اول حداقل پيش خودشون قبول دارند که اشتباه ميکنند اما دسته دوم حتی پيش خودشون هم اينو قبول ندارند. |
|
|
|
بارون بهاري 3:45 AM
|
يادداشت(1)
|
|
|
Saturday, January 26, 2008 |
|
|
|
|
|
خواب ميليونها ماهی رو ميبنم در دريايی که فقط در رويا ميتونه تا اون حد باور نکردنی زيبا باشه و موجهايی که علرغم ترسناک بودنشون مسحور کننده اند و جز خيره شدن بهشون راه ديگه ای ندارم . و مردی که چهره اش رو نميشناسم اما گرمای بدنش رو میشناسم وقتی محکم بغلش ميکنم و کنار گوشش ميون خنده و گريه ميگم ببين چیکار کردی . |
|
|
|
بارون بهاري 1:20 AM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Tuesday, January 22, 2008 |
|
|
|
|
|
خصوصيت بد زياد دارم منجمله وقتی دلخورم و همزمان اشتباه هم کرده ام جونم بالا مياد برای عذرخواهی. گاهی مثل امشب این عذرخواهی نکردن برای رابطه ام مهلکه اما سکوت رو انتخاب میکنم . البته سکوتم انتخابی نیست بلکه عضله های گویشی ایم و قسمتی از مغزم فلج میشه و اگه حرفی بزنم اوضاع خرابتر میشه . امشب عصبانی و ناراحت میخوابم با تصویری از تمام انسانهایی که به خاطر این عجز و خلق گندم آزرده ام; اون عصبانی و نارحت میخوابه چون فکر میکنه من به طور عمد بدخلقی کرده ام . |
|
|
|
بارون بهاري 11:45 PM
|
يادداشت(1)
|
|
|
|
|
|
به نظرتون بچه زائيدن سخت تره يا يادگرفتن فرانسوی ؟ من مطمئن نيستم ! فکر کنم دومی سخت تره چون اولی فوقش بعد از ۲۴ ساعت تمومه |
|
|
|
بارون بهاري 11:14 PM
|
يادداشت(8)
|
|
|
Saturday, January 19, 2008 |
|
|
|
|
|
قبلتر ها روی مثلث زندگی میکردم البته زاویه اش رو زمین بود به جای ضلعش ; واسه اینکه با سر نخورم زمین همه اش باید توازن خودم و مثلث رو حفظ میکردم . حالا روی دایره ام و هر چی میخرچه منم یکبار میرم زیرش و میام بالا . اگه عمری موند ایشالا میرم سالهای آخر رو روی مربعی مستطيلی چيزی زندگی میکنم . |
|
|
|
بارون بهاري 9:29 PM
|
يادداشت(2)
|
|
|
|
|
|
ميدونی ۱۵ سال پيش يعنی چقدر ؟يعنی همين ديروز; که امیر ۱۹ سالش بود و من ۱۹ ساله و با "بی ام و" پدرش اومد دم در دانشگاه بريم اولين شاممون رو بيرون بخوريم . ميدونی ۱۲ سال پيش يعنی چقدر ؟ يعنی همين ديروز ;که مسعود ۲۲ سالش بود و من ۲۲ سال و من از همه جا بیخبر; اومد توی کلاس شیرینی پخش کرد و وقتی یکی از دخترها پرسید شیرینیه چیه ؟گفت نامزدیم . ميدونی يک دهه يعنی چقدر ؟ يعنی همين ديروز که من اومدم کويت و پوسيده شدنم شروع شد |
|
|
|
بارون بهاري 12:11 AM
|
يادداشت(5)
|
|
|
Tuesday, January 15, 2008 |
|
|
|
|
|
۳ ترم زبان فرانسه رفتم . ۳ ماه هم ولش کردم و حالا بعد از اینمدت هيچی یادم نمونده . هم کلاسيهام ۲ تا خانم کويتی اند که اولی برای دکترای حقوقش ميخواد بره فرانسه اون يکی هم مهندس کامپيوتره توی اداره برنامه ريزی ; همینطور يک آقای انگليسی که استاد تاريخه و اونهم ميخواد بره فرانسه . آخرينشون هم يک خانم هندی خانه داره که لباس پوشيدنش فاجعه است, کفشهای مشکی که به نظر پلاستيکی مياد و جوراب سفيدی که حسابی چرک مرده شده و پنجابی . از منطقه ای خارج از شهر هم میاد ( ابو حلیفه) مثل اينکه از کرج بياد ميرداماد کلاس . جلسه اول بود و يک کلمه از اونچه قبلا خوندم یادم نبود وگرنه اونقدر که معلم اصرار ميکرد از هم سئوال کنيد ازش میپرسيدم برای چی ميخواد فرانسه ياد بگيره. احتمالا نه فقط اون خانم هندی بلکه همه اشون کنجکاوند از من بپرسند برای چی اينهمه شاد و شنگولم و به چی لبخند ميزنه تمام ۲ ساعتی که سر کلاسم و خوب البته اگه علم غيب داشتند ميفهمیدند از کمدی بودن وضع زبان خودم به شعف اومدم و زیر لب کلمات فرانسه رو تکرار میکنم و خنده ام میگیره وبه حدی چيزی از زبان فرانسه حاليم نميشه بعد از ۳ ترم و هزینه کردن ۱۰۰۰ دلار که تمام کلاس برام يک جک با مزه است که به زبان فرانسه تعريف ميشه . |
|
|
|
بارون بهاري 10:51 PM
|
يادداشت(3)
|
|
|
|
|
|
ميگفتند بزرگ بشی نظرت عوض ميشه برای بچه دار نشدن .بزرگ شدم و چیزی عوض نشد . ميگند ازدواج کنی نظرت عوض ميشه . نميدونم به چه زبونی بهشون بفهمونم که تصميم من عوض نمیشه فقط بیشتر از ازدواج فراریم میکنه. میترسم اینقدر حرفم رو جدی نگیرند تا دو نفری بدبخت بشیم . چرا من حتما بايد غريزه مادری داشته باشم ! |
|
|
|
بارون بهاري 11:15 PM
|
يادداشت(3)
|
|
|
|
|
|
از خوابهام خسته ام.. به شدت |
|
|
|
بارون بهاري 12:16 PM
|
يادداشت(4)
|
|
|
Saturday, January 12, 2008 |
|
|
|
|
|
دکتر استرنج لاو رو يادته ؟ اونجاییش که آخر فيلم پیتر سلر محکم چسبيده به بمب اتمی ویران کننده اش و سوار بر اون سقوط ميکنه رو یادته ؟ من هم همونطوری به مشکلات ميچسبم . خلقشون ميکنم و میپرورونمشون.نگاه و فکرم رو يک لحظه ازشون دور نميکنم و سوار بر تک تکشون ميشم و روزی چند بار سقوط میکنم و خودم و دنيام و دنيای ديگران رو بالکل نابود ميکنم . آره ; همينه توصيف خلق و خوی گندی که دارم. |
|
|
|
بارون بهاري 1:21 AM
|
يادداشت(0)
|
|
|
|
|
|
مرده شور طبيعت و فعل و انفعالات بدن رو ببرند که با یه کشمش گرميش ميکنه با يه قل هندونه سرديش . |
|
|
|
بارون بهاري 7:36 PM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Wednesday, January 09, 2008 |
|
|
|
|
|
ميدانم اين حرفم ابروهايت را بالا میبرد و بعد به تلخی در هم میکشد . ميدانم نمیپسندی, نمیپذيری , نميمانی و باور نمیکنی اگر بگويم : من هميشه ۲ مرد را دوست داشته ام . از روزی که دنيای عاشقانه هايم آغاز شد تا همين لحظه, هر بار دوست داشته ام بيش از يک مرد بوده . ميخواستم بنويسم صدای خنده ات, شکل خنده ات برايم زندگيست ; ديدم لبخند او هم زيباترين لبخند ست . میخواستم بگويم حتی چایی خوردنت را دوست دارم ; دیدم از دست او هم با قوری و استکان عکس گرفته ام . میخواستم بنویسم از انگشتر در دستان مرد خوشم نمیاید با اینحال انگشترت متانتی خواستنی به دستانت داده که جذبم میکند . دیدم او هم دعوت کننده ترين مچ دست را دارد . تو جذابترين مرد با کوله پشتی هستی و او جذابترين مرد با پليور یقه اسکی مشکی . من همزمان هر دويتان را دوست دارم . آيا بايد به شما دو مرد بگويم ببخشيد ؟؟ |
|
|
|
بارون بهاري 7:26 PM
|
يادداشت(8)
|
|
|
Tuesday, January 08, 2008 |
|
|
|
|
|
ميخواهم و بايد با تمام توان فرار کنم اما; ايستاده ام و با تمام وجود به چشمانش خیره شده ام . ميدانم و میخواهم بگويم « نه » اما, ايستاده ام و فرمان ميدهم « آری ». معتادم به لذت درد آور |
|
|
|
بارون بهاري 10:32 PM
|
يادداشت(2)
|
|
|
Thursday, January 03, 2008 |
|
|
|
|
|
خدا گفت نه ..
|
|
|
|
بارون بهاري 11:32 PM
|
يادداشت(14)
|
|
|
Tuesday, January 01, 2008 |
|
|
|
|
|
تحويل ساله; نه برای من ,برای تو . ميری مهمونی ; چه بد . فرصت ميکنم افلاينهام رو بخونم : نوشته, تهران کمی برف اومده و سرما خورده و مريضه. نوشته دلش تنگ شده و نميدونه کمه برام يا بودنش زياديه . چرا بايد امشب تحويل سال باشه و تو بری مهمونی . نوشته که ۳ سال پيش چنين روزی آشنا شديم . نوشته چقدر بد که ۳ سال شده. تو رفتی مهمونی و من فرصت کردم باز عکسها رو ببينم و فکر کنم چرا نتونست ,چرا نخواست از ايران بياد بيرون چرا نتونستم چرا نخواستم . فرصت کردم باز به چشمهاش که جلوی نور فلاش عسلی شدند نگاه کنم . فرصت کردم به خنده ام به لبخندش وقتی روی زانوش نشستم نگاه کنم . فرصت کردم سی ديشو بگذارم . سی ديی که يکساله دارم و گوش نکردم . خوب چی انتظار داری ؟ اهنگ اولش داره ميخونه عزيزم, حدس بزن چند تا ترانه واسه عشق تو ساختم حدس بزن چه عاشقانه دل به حرفهای تو بستم سی دی رو ميبندم . عکسها رو ميبندم . مسنجر رو هم ميبندم . از دور صدای آتش بازی میاد . اس ام اس ميزنم " هپی نيو ير تو يو تو دارلينگ". |
|
|
|
بارون بهاري 12:03 AM
|
يادداشت(1)
|
|