|
|
Thursday, November 27, 2008 |
|
|
|
|
|
ساعتِ ۷ بعد از یک روز کاری طولانی و خسته کننده ء ۱۱ ساعته برگشته ام خانه . لباسهامو در میارم و میریزم روی تخت و کنارش برای خودم هم جایی باز میکنم و دراز میکشم و شروع میکنم به بالا و پایین رفتن بین کانالهای تلفزیون . بلند میشم برای خودم چایی میارم و کیک . تازه اومدم اینجا بنویسم بزرگترين اتفاقی که برای بشريت افتاده « خانه » است ولی به جاش یه فکره که توی سرم مثل عروسکهای بالای تخت نوزاد میچرخه . هیچ چیز غم انگیزتر از این نیست که انسان دور از خانه و عزیزانش در مکانی غریب و سرزمینی بدون آشنا بمیره ; تنها . بیش از ۱۲۵ نفر در انفجارهای بمبئی کشته شدند که ۷ نفرشون غیر هندی هستند و ذهنِ خستهء من درگیر غربت اونهاست . |
|
|
|
بارون بهاري 12:05 AM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Wednesday, November 26, 2008 |
|
|
|
|
|
صرفنظر از تمام لحظاتِ یاس و استیصال و خستگی ;دل شکستگی و افسوس و سر خوردگی; دلم میخواد هزاران سال دیگه زنده باشم تا روی تختم لم بدم و دارک چاکلتم رو بخورم و شبها سرم رو بگذارم روی متکام که نرمترین متکایی که کسی تا به حال سرش رو گذاشته و چشمهامو ببندم و با رویاهام مثل یه کیوبیک بازی کنم تا خوابم ببره . زندگی رو با تمام بديهای بزرگش دوست دارم به خاطر لذتهای کوچک و عمیقش . |
|
|
|
بارون بهاري 12:06 AM
|
يادداشت(1)
|
|
|
Friday, November 21, 2008 |
|
|
|
|
|
عربهای خلیج همه چيز رو غليظ دوست دارند از چايی گرفته تا رنگ آمیزی خونه هاشون یا رنگِ آرايش صورتشون و هیچی به اندازه یه ریخت و پاش حسابی توی مهمونی ارضاشون نمیکنه . دیشب دبی و هتل آتلانتیس برگزار کننده افتتاحیه ای بودند که ۱ ميليون آتش بازی در اون به کار رفته بود و به گفته برگزارکننده هاش ۷ برابر بزرگتر از مراسم المپيک پکن بوده . اگه پخش مستقمیش رو از کانال ONE ندیدید میتونید جزئیاتش رو اینجا بخونید . بدون شک این مجتمع میخواد خودش رو به جهان به عنوان مهمتر از برج العرب معرفی کنه و از طرفی یه بیانیه قویه ازطرف دبی برای گفتن اینکه : No matter what is going in the world Here is Business as Usual . |
|
|
|
بارون بهاري 8:34 PM
|
يادداشت(2)
|
|
|
Wednesday, November 19, 2008 |
|
|
|
|
|
ماه داره کسوف ميکنه ;از اون ماه بزرگ و زردهاست که خيلی قشنگه . روی ايوون خونهء اصفهان ايستادم . ماه ميره پشت درخت خرمالو . يه دفعه ميزنه به سرم که عکسشو بگيرم . ميدَوَم دوربين رو ميارم اما ماه با سرعت ميره پايين . از خواب بيدار ميشم . |
|
|
|
بارون بهاري 11:35 PM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Tuesday, November 18, 2008 |
|
|
|
|
|
اينکه آدم فکر کنی ديگران خوشبخت ترند يا فهميدند از زندگی چی ميخواند و گرفتند يا اصلا در کل زندگيشون رو ميفهمند ساده لوحيه . وقتی آدم اين واقعيت رو بپذيره که در نهايت بقيه هم مثل خودش دارند دست و پا ميزنند تا بفهمند از زندگی چی ميخواند, همه چيزو راحتتر ميکنه . |
|
|
|
بارون بهاري 10:53 PM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Sunday, November 09, 2008 |
|
|
|
|
|
روزهام حتی وقتی کاملا خامه ای و شيرينه و زندگی ام وقتی يه جشن بزرگ تو اون ميوه خوش رنگ و خوشمزه روی تمام خامه هايی و آهنگی که توی جشن پخش ميشه . |
|
|
|
بارون بهاري 10:59 PM
|
يادداشت(1)
|
|
|
Thursday, November 06, 2008 |
|
|
|
|
|

نوشته فروغ پرتم کرد به ۲ سال پيش ; همین موقع ۵ نوفمبر کنار رودخانه ولتاوا / پراگ / رستوران هتل پريزدنت . هوا سرد و بارونی بود مثل هفته قبلش . من سالاد سفارش دادم و اون ماهی . منتظر غذا بوديم که از جيب پالتوش جعبه دستبند رو بيرون آورد و تولدم رو تبريک گفت . یاد اون روز سردی افتادم که زیر بارون ریز نوفمبر توی کوچه های پلکانی منتهی به قلعه به تک تک فروشگاههای کوچک نقاشی سرک ميکشيديم و دلم ميخواست همه نقاشيهاشون رو بخرم . اون نقاشيهای زيادی خريد اما من فقط تونستم ۲ تا بخرم . يکيش طرح ۳۶۰ درجه "ميدون ساعت", همون جايی که هتلمون بود و يکيش هم نقاشی شاهزادهء سوار به اسب سفيد که دختری رو بغل کرده . اولی قاب شد روی دیوار سالن و دومی هنوز توی پاکته . یادم به تمام پیاده رویهای روزهای بارونی پراگ افتاد . به اون کافی شاپ ِ شلوغ از آدمهايی که دو نفره و سه نفره سر خوش بودند و ما دو نفر حتی نميخواستيم به هم نگاه کنيم. یادم به دختره افتاد که توی ايستگاه ترَم به پسره تکيه داده بود و من ميدونستم هيچ وقت نميتونم اونطوری بهت تکيه کنم . يادم به شبی افتاد که توی هتل ماریوت پتو رو کشیده بودم سرم و زار میزدم و تو بیخیال غذای ژاپنی ات رو میخوردی .من روی سنگفرشهای بارون خورده پراگ با کسی که نمی فهمید , هیچ نمی فهمید پیاده روی کردم . |
|
|
|
بارون بهاري 11:32 PM
|
يادداشت(1)
|
|
|
Wednesday, November 05, 2008 |
|
|
|
|
|
تولد آرومی داشتم . بدون کيک و شمع يا کادو و مهمتر از همه بدون حضور تو . |
|
|
|
بارون بهاري 11:34 PM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Tuesday, November 04, 2008 |
|
|
|
|
|
از امشب نه ! چون خسته ام و دفتر يادداشت هام توی شرکته . از فردا شروع ميکنم به نوشتن حرفهايی که ميخوام ۳۱ دسامبر بهت بگم . حرفهام رو مينويسم چون فکر مشغولی اینو دارم که نتونم با کلمات مناسب و در جمله بندی صحیح دوست داشتنم رو بگم ;وسواس اینو دارم که کلماتی اونقدر گرم پيدا نکنم برای توصيف گرم بودن لحظاتی که در آغوشت بودم و نتونم جملاتی بسازم به شادی زمان هایی که کنارت بودم . اگه روزی همه چيز تموم شد ميخوام همونقدر که با عشق ورزيت ارضام کردی با نوازشم ارضا شده باشی . حتی اگه این نوازش در حد کلمات باشه . |
|
|
|
بارون بهاري 10:44 PM
|
يادداشت(0)
|
|