|
|
Saturday, February 27, 2010 |
|
|
|
|
|
هر سال ۲۵ ( روز استقلال ) و ۲۶ ( روز آزادی ) فوریه کویت دچار جنون لحظه ای میشه . کوچیک و بزرگ به نسبت هیجانشون ذخیره ای از اسپریهای کف به دوش میزنند و میریزند توی خیابونها. یه چیزی تو مایه های چهار شنبه سوریهای ایران با این تفاوت که سلاح مبارزه اسپری کفه نه ترقه . بعد از یکهفته همچنان غبار و خاک به شدت اولین روز باقیه .خیره شدن به آسمون هم کمکی به اومدن بارون نمیکنه . دوست دارم تصور کنم تا اینجا ۳ روز تعطیلی پر باری رو پشت سر گذاشتم. یکبار خوندن " A New Earth" رو تموم کردم و دوباره خونیش رو به صفحه ۷۰ رسوندم . به جرات میتونم بگم بعد از ۱۰ سال اولین کتابیه که بابتش اینقدر هیجان زده شدم و تصمیم دارم اینقدر بخونمش تا تمام جمله هاش در ذهنم ته نشین بشه . کتاب صوتی " Law of Attraction" رو شروع و تموم کردم. هر چند باید درست بشینم از اول گوشش کنم . اگه فرصت کنم میخوام هر طوری شده « جاودانگی» رو هم که با هزار مردن و زنده شدن به صفحه ۱۳۰ رسوندم و یکماهه توی کشوی کنار میز داره در جا میزنه تمام کنم . این کتاب شده مثل بختک و من نمیفهمم مشکل از منه یا ترجمه که حتی یه جمله کتاب یا یه صفحه اش تا اینجا به نظرم جالب توجه نبوده . این سومین کتاب میلان کوندرا بعد از آهستگی و بار هستی ایه که دارم با جون کندن پیش میبرم تا تمام بشه . |
|
|
|
بارون بهاري 11:19 PM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Tuesday, February 23, 2010 |
|
|
|
|
|
بعد از گلهای پنج شنبه و دوباره گل رسیدنها ی یکشنبه و خنده ها و رو به روی هم نشستنها , حرفها و گریه هاو خستگیهای له کنندهٔ کار و نفرینها و فحشهای زیر لبی. برای چندمین بار رابطه ام با "ا" رو متوقف کردم. امشب هم باز پرواز کرد برای گذراندن تعطیلات ۵ روزه در اردن . هر کسی بتونه این ۵ روز از کویت میزنه بیرون و من جزو اوندسته ای هستم که نمیتونه. یا بهتره بگم تمایلی به سفر یکنفره ندارم.Labels: S. |
|
|
|
بارون بهاري 11:33 PM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Thursday, February 18, 2010 |
|
|
|
|
|
گاهی هم مثل الان به شدت دلم به حال خودم میسوزه به شدت دست به سر کودکم میکشم و براش زار میزنم . Labels: S. |
|
|
|
بارون بهاري 11:36 PM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Friday, February 12, 2010 |
|
|
|
|
|
My Early Valentine

۱۰ روز سختی داشتم; دنبالهء ۲ ماه سختی که گذشت . پس لرزه های تمام شدن تجربه ای منحصر به فرد در زندگیم. چند روزیه که گوش کردن به کتاب « A New Earth » رو شروع کردم. دارم با تلفن صحبت میکنم که میبینم یه مرد بنگلادشی با یه دسته گل جلوی میزم ایستاده و اسمم رو به طرز کج و معوجی تلفظ میکنه . ورقه ای که دستشه رو میگیرم و میبینم اسم من روش نوشته شده . مطمئن میشم گلها مال منه . فکر میکردم همه چیز با استیو تمام شده اما ۱۵ شاخه رز یه چیز دیگه میگند. اولین یا آخرین گلی نیست که میگیرم اما بدون شک عجیبترینشه به خاطر مردی که پشت این گلهاست .Labels: S. |
|
|
|
بارون بهاري 11:10 AM
|
يادداشت(6)
|
|
|
Sunday, February 07, 2010 |
|
|
|
|
|
امشب باد بدجور زوزه میکشه. |
|
|
|
بارون بهاري 12:03 AM
|
يادداشت(0)
|
|
|
Tuesday, February 02, 2010 |
|
|
|
|
|
آیا فرشته ها با دیدن عشق ما آدمها بهمون حسودی میکنند و با دیدن اشکها و دلشکستگیهامون خوشحال میشند که انسان نیستند ؟ |
|
|
|
بارون بهاري 10:49 PM
|
يادداشت(2)
|
|
|
Monday, February 01, 2010 |
|
|
|
|
|
گاهی تصور میکنی با داستان عشقت داری توی یکی از رمانهای جین آستین زندگی میکنی تا اینکه آخرش به خودت میایی میبنی در واقع بازیگر نقش دختر اغفال شده توی یه فیلم فارسیه درجه ۳ بودی. میدونی یعنی چی ؟ یعنی حتی ۱۰۰۰ فرسخ پایین تر از داستهای عشقیه فهیمه رحیمی . زندگیه دیگه پیش میاد !! |
|
|
|
بارون بهاري 10:32 PM
|
يادداشت(0)
|
|